پذيرش سايت

4 مه 2012

اگر تهران پارک ملت را نداشت ...

اگر تهران پارک ملت را نداشت قطعاً چیزی کم داشت!

15 اردیبهشت 1391


27 آوريل 2012

ایده ها و اندیشه هایی که ارزشِ گستراندن دارند!

نمی دانم آیا شما پیش از این با برنامه های نهاد TED آشنایی داشته اید یا خیر. اما من از طریق دخترم، نیکو، اخیراً با کنفرانس ها و اهداف این موسسه ی غیرانتفاعی که کلیپ هایش را رایگان در اختیار همه ی مردم جهان قرار می دهد، آشنا شده ام، و فوق العاده خوشحالم از این که به آسانی می توان با ایده ی اصلی اش که گردآوری سالیانه ی برترین صاحبان علم و اندیشه و افراد برجسته و تاثیرگذار در حوزه های مختلف علمی، هنری، و در مجموع، زندگی و فرهنگ بشری و ارائه ی مهمترین دستاورد یا اندیشه یا پیام شون در قالب سخنرانی ای کوتاه، و بسیار جذاب، به زبانی همه فهم است، ارتباط برقرار کرد. این ایده، من را یاد "سخنرانی های کریسمس" انداخت که چند سال پیش در این وبلاگ ذکری از آن کرده بودم، اما اینک چنین ایده ای را به عرصه ی جهانی و فراگیرتر کشانده اند. دخترم مرا نخست با لینک مربوط به سخنرانی یک دانشمند فرانسوی آشنا کرد که اکنون به یک راهب بودایی تبدیل شده، و در سخنرانی اش به همه ی ما تعلیم می دهد چگونه ذهن مان را تربیت کنیم تا خوشبخت و شاد باشیم همچنانکه خود او را به نام شادترین فرد جهان می شناسند، و باز، اخیراً به صورت اتفاقی در وبلاگ دوست نادیده ای، به لینک هیجان انگیز دیگری از این سلسله سخنرانی ها برخوردمکه بی نهایت جذاب و تامل برانگیز است. این خانم دانشمند علوم زیستی، طی سخنرانی بسیار تاثیرگذار و هنرمندانه ی خود به ارائه ی تجربه ی زیسته ی خود در رویارویی با یک نقصان در عملکرد نیمکره ی مغز خودش پرداخته و با شیوایی تمام برای همه ی ما تشریح می کند که چگونه در مرحله ای خاص، به آگاهی فوق العاده ای نائل آمده است که خود، آن را به نیروانا تشبیه و قیاس کرده است. مدتها بود از گوش سپردن به یک سخنرانی علمی در فضایی که علم از زندگی جدا نیست، تا این حد لذت نبرده بودم! Ideas worth spreading را از دست ندهید. شما نیز بنوشید و بنوشانید!


26 آوريل 2012

هم عشق به خدا و هم، عشق به هم‌نوع

احسان افشار عزیز را می شناسید؟ با کتابخوان آشنا شده اید؟! نگویید نه، که نصف عمرتان برفنا رفته است:

این داستان: فصل نوزدهم . اســپینوزا

مرسی!


22 آوريل 2012

نیکی کریمی در نقش کارگردان و مبحث ناباروری!

در روز پایانی "هفته ی سلامت" بنا به دعوت مسئولان منطقه هفت شهرداری تهران، در مراسمی در چارچوب طرح "سینما -سلامت" شرکت داشتم که فیلم مستند "داشتن یا نداشتن" در باب مسئله ی ناباروری با حضور نیکی کریمی کارگردان این فیلم به نمایش درآمد و سپس، در حضور جمع کثیری از علاقمندان که در فرهنگسرای اندیشه گرد آمده بودند، به نقد و بررسی جامعه شناختی گذاشته شد. گزارش این نشست در برخی خبرگزاریها انعکاس داده شده است، اما گزارش کامل تری از آن نشست که طی آن، من و همکار گرامی خانم دکتر توکلی، با حضور نیکی کریمی و دکتر خرازی ها، به طرح نکات فرهنگی اجتماعی پیرامون مادری، ناباروری و تبعات آن در جامعه ی ایرانی پرداخته ایم را می توانید در گزارش سرکار خانم ندا زندی عضو گروه ما، اینک در صفحه ی گروه علمی جامعه شناسی پزشکی و سلامت انجمن جامعه شناسی ایران مطالعه بفرمایید

پ. ن. تحقق ایده ی "سینما -سلامت" را تا حد زیادی مدیون تلاش های آقای مصطفی پهلوانی کارشناس ارشد رشته ی جامعه شناسی هستیم که ماه هاست در این زمینه تلاش کرده اند و بنا به زحمات ایشان، این در واقع اولین و تنها نشست با حضور کارشناسان انجمن جامعه شناسی ایران نبوده است، و من و همکاران دیگرم، در نقد و بررسی جامعه شناسانه ی فیلم هایی با محوریت موضوعات سلامت و پزشکی با شهرداری منطقه ی هفت تهران همکاری مفیدی داشته ایم و این همکاری در سطح کل مناطق شهر تهران رو به توسعه است.


20 آوريل 2012

گردهمایی انسان شناسی و فرهنگ

روز پنج شنبه سی و یک فروردین 1391 نخستین گردهمآیی مدیران، نویسندگان و فعالان انسان شناسی و فرهنگ در پژوهشکده فرهنگ و هنر جهاد دانشگاهی با حضور جمع کثیری از دوستان خوب و ارجمند و صاحبان قلم، هنر، اندیشه و علم با شکوه تمام و در عین حال صمیمیت فوق العادی برگزار شد. من هم بنا به این که چندسالی است مفتخر بوده ام با مسئولیت اداره ی صفحه ی جامعه شناسی و انسان شناسی پزشکی و سلامت در این سایت، به نوعی متعلق به این مجموعه ی ارزشمند باشم، به این مراسم دعوت داشتم. مناسبت این گردهمایی در سال اول آن، آشنایی مدیران، نویسندگان، همکاران و حامیان این مجموعه، این بار در فضایی غیرمجازی بود چرا که سالها این افراد همدیگر را عمدتاً از طریق نوشته ها و آثارشان که در سایت منعکس بود می شناختند و با همدیگر انس گرفته بودند اما هرگز دیداری حضوری میسر نشده بود، و مدیریت این گردهمآیی با نظم و تدبیر زیبایی، تک تک این همکاران را که مشتمل بر گستره ی وسیعی از هنرمندان، علمای علوم اجتماعی، صاحبان اندیشه و قلم و هنر با پیشینه هایی بس متنوع اما همه درگیر در علم و فرهنگ و هنر هستند با یکدیگر آشنا کرد و لحظات شیرینی را به ویژه هنگامی که اشخاص تک تک خود را روی صحنه معرفی می کردند و یکدیگر را به همکاری و مشارکت پربارتر دعوت می کردند فراهم آورد. به ابتکار همکاران اصلی این مجموعه، فیلمی از نحوه ی شکل گیری اولین گام های دانشجویی در سال های پیش تر در جهت راه اندازی وبلاگ "انسان شناسان" برای رفع خلاء موجود در فضای علمی و اینترنتی در باب این رشته و سپس تبدیل شدن تلاش های پراکنده اولیه، با حمایت و همت آقای دکتر ناصر فکوهی در کنار دانشجویان علاقمند به این رشته که نهایتاً به راه اندازی سایت واحدی به نام انسان شناسی و فرهنگ با مجموعه ی دستاوردهای غنی آن و چندین هزار مراجعه در روز از سراسر جهان، منجر شده است، در قالب کلیپ جذابی به نمایش درآمد که به نوعی تجربه ی زیسته ی حامد جلیلوند و زهرا غزنویان و هنرمندی آقای متین عباسی در زمینه ی فیلمبرداری و تدوین بود. کتابچه ی یادبودی نیز به قلم بسیاری از همکاران سایت، اعم از اساتید دانشگاه، محققان جوان، دانشجویان، هنرمندان، و صاحبان فن و قلم مزین شده بود که همراه سایر هدایا در بسته ی هدیه ای حامل انواع هدایای فرهنگی ارزشمندی که با حسن سلیقه و دقت تمام تهیه شده و با قلم هایی با نام تک تک افراد مدعو در مراسم، و با کارت های تبریک و تشکری با نوشته و امضای شخصی مدیر محترم سایت که نشان از اخلاق، و احترام و توجه ویژه ی مجموعه ی همکاران و برگزار کنندگان این مراسم نسبت به دوستان و اعضای این مجموعه داشت به مدعوین اهدا شد که بسیار قابل تحسین و تشکر بود.

مسلماً عکس ها و گزارش های بهتری را در سایت انسان شناسی و فرهنگ به زودی خواهید دید و خواند، اما این چند عکس خودم را که برای یادگاری گرفتم در این جا به نمایش می گذارم:

دکتر ناصر فکوهی، مدیر سایت انسان شناسی و فرهنگ در جریان ایراد سخنرانی در مراسم

بخشی از دست اندرکاران اصلی و در عین حال، پشت صحنه ی این مراسم که تنظیم برنامه و اجرای باشکوه آن با همت و تلاش های شبانه روزی ایشان میسر شده است. حیف که نام بردن از تک تک این دوستان خوب و واقعاً ایثارگر که با عشق کار می کنند برای من میسر نیست، آنها که بیشتر می شناسم غیر از آنهایی که بالاتر نام بردم خانم مرضیه جعفری، خانم فاطمه سیارپور، کاوه عبدالحسینی، مرجان والا، خانم مهندس اسکندری، ترکان عینی زاده، مهرداد امامی، هستند و بقیه را هم به تدریج که حافظه ام یاری کند به فهرستم اضافه می کنم. پ. ن. الان با کامنت خانم مرجان حسینی، متوجه شدم که یاسمن اوحدی و زهرا حیدری عزیز رو از قلم انداخته بودم :) مرسی!

***

یادداشت خودم را که در کتابچه ی یادبود منتشر شده است در اینجا برای شما هم نقل می کنم:

به مناسبت نخستین گردهمایی یاران انسان شناسی و فرهنگ- فروردین 1391

شیرین احمدنیا

انسان شناسی و فرهنگ، برای "ما" معنایی فراتر از یک سایت با محتوای علمی و پژوهشی دارد. احساس من این است که همکاری بسیاری از ما که ماهها و سالهاست با این مجموعه مانوسیم، چیزی فراتر از صرف دغدغه های علمی را در بر دارد، ما این مجموعه را دریایی می دانیم، که هر یک از ما و بسیاری دیگر، به تدریج در شکل گیری آن به صورت افزودن تک قطره هایی، سهیم بوده ایم، دریایی که به گنجینه ای گشوده مبدل شده است از معرفت جمعی، و بازتاب دهنده ی مجموعه ی عناصرِ فرهنگ ملی و جهانی و نیز معرف دستآوردهای ارزشمند تاریخ علم و فرهنگ و هنر و فن آوری است که به واقع، دامنه و کرانه ای ندارد. حتی عنوان این مجموعه برای ما یادآور ارزش های والایی است که به آن ها ایمان داریم و بسیاری از "انسان" ها هر یک به سهم خود، در جهت اعتلای آن تلاش کرده و می کنند. ما هر یک، گویی خود را – گذشته، حال و آینده ی خود را - در این مجموعه ی کم نظیر باز می یابیم. مجموعه ای که مرتب بارورتر و غنی تر می شود و مرزی را برای اعتلا و ارتقای روزافزونِ خود نمی شناسد. به نظرم، پیام اصلی و اولیه ای که هر کس با ورود به این مجموعه –در فضای مجازی و غیر مجازی آن- دریافت می کند، دعوتی است به سفره ای فراخ از اندوخته ها، برای افزودن، برخوردار شدن و گستراندن هر آنچه از علم و دانش و فرهنگ در چنته داریم و داشته اند و خواهیم داشت. شاید آنچه مرا بیشتر جذب و همراه کرده است، حس آزادی عمل و بیکرانگی فرصت ها برای سهیم شدن، بهره گیری و مشارکت داشتن، همسو با نیتی اصیل و نیکوست، در کنار گروه دوستان و تلاشگران خالص و ارجمند این مجموعه که ذهنی باز با افقی بسی وسیع دارند. با سپاس فراوان و درود به یاران!

و عکاس این عکس یادگاری هم آقای علی نقوی دبیرگروه جامعه شناسی پزشکی و سلامت انجمن جامعه شناسی ایران است:


19 آوريل 2012

و اینک؛ حاشیه نشینی و سلامت

یادداشت های من و همکاران عزیزم در گروه علمی جامعه شناسی پزشکی و سلامت انجمن جامعه شناسی ایران، در نشریه سپید (لازم نیست تکرار کنم "پرتیراژترین نشریه ی پزشکان کشور"؟!) در شماره ی 298 و تاریخ 28 فروردین 1391 منتشر شده است. متن یادداشتم را برای کسانی که به این مبحث علاقمند هستند در اینجا نقل می کنم:

حاشيه نشين سلامت؛ چرا و چگونه؟! (نسخه ی پی دی اف)

در هر جامعه‌اي که رو به پيشرفت و توسعه است، مهم‌ترين هدف مسوولان دغدغه‌مند و مدير و مدبر، تامين سلامت و بهداشت براي تمام افراد جامعه بدون هر گونه استثنايي است، چرا که مسوولان هر کشوري نيک مي‌دانند براي تحقق همان آرمان‌هاي رفاه و پيشرفت کشور که مجدانه دنبال مي‌کنند...

مهم‌ترين گام مبنايي، برخورداري از نيروي کار و همدلي و همياري جمعيتي توانمند و جلب مشارکت و حضور فعالانه تمامي آحاد جامعه با همه قابليت‌هاي عيني و توانمندي‌هايشان است که هر يک از اين افراد مي‌توانند مانند قطره‌اي به درياي عظيم حرکت جمعي بپيوندند و هر سدي را در جهت دستيابي کشور به اهداف عاليه برنامه‌ريزان و مديران توسعه کشور از جا برافکنند. امروزه بر هيچ‌کس پوشيده نيست که براي دستيابي به توسعه انساني و پايدار، کيفيت جمعيت از کميت آن، بس تعيين‌کننده‌تر و تاثيرگذارتر است، کما اينکه سال‌هاست تاکيد سياست‌گذاران در سطح جهان، از عدد و رقم فرزندآوري و ميزان مواليد، به کيفيت تولد، رشد و بالندگي فرزندان در هر خانواده معطوف شده است و در ادبيات علمي و سياست‌هاي جمعيتي و بهداشتي، به جاي "تنظيم خانواده" ترجيحا از مفاهيمي مانند "بهداشت باروري" reproductive health که سلامت، بهروزي و تکامل مادر و فرزند و در نهايت خانواده و جامعه را مد نظر دارد، بهره گرفته مي‌شود.

انگ حاشيه‌نشيني

در چنين شرايطي که ارتقاي کيفيت زندگي و بهبود ويژگي‌هاي اجتماعي- اقتصادي و بهداشتي فرد فرد آحاد جامعه اعم از زن و مرد، پير و جوان، شهري و روستايي، فقير و غني به دستورکار مديران و مسوولان کشورها تبديل شده، با اين‌حال، هنوز در بسياري جوامع، در زندگي روزمره، شاهد مرزبندي‌هاي صوري با تبعات منفي هستيم از قبيل اينکه گروهي از افراد با انگ و برچسب «حاشيه‌نشين» از مابقي افراد جامعه متمايز مي‌شوند و به تبع آن، در نتيجه وجود چنين مرزبندي‌هاي قراردادي و تحميلي، تفاوت‌هاي آشکاري در زمينه کيفيت زندگي، بهره‌مندي از مزاياي زندگي اجتماعي و اقتصادي و خدمات شهري، فرهنگي، بهداشتي، درماني و... در مورد اين گروه‌هاي برچسب‌خورده مشاهده مي‌شود. بنا به اين‌گونه تقسيم‌بندي‌هاي ذهني يا عيني، شهرنشينان، به‌ "خودي" و "غيرخودي" تقسيم‌بندي مي‌شوند و هر که فراسوي آن خطوط مرئي و گاه نامرئي قرار گرفت، به اين نابرابري آشکار در برخورداري از مزاياي زندگي‌اش، منفعلانه، تن در مي‌دهد چرا که هويتش را از همين برچسب‌ها کسب و اخذ کرده است.

پذيرش نابرابري

در ادبيات جامعه‌شناختي سخن از اين رفته است که مهم‌ترين عامل تداوم نابرابري در فرصت‌ها و در جايگاه‌هاي اقتصادي اجتماعي، پذيرش نابرابري، توسط افراد است. هنگامي که شما جايگاه و شأن خود را، هر آنچه به شما ياد داده شده، پذيرفتيد و باورکرديد، ديگر تلاشي براي تغيير وضعيت خود نخواهيد کرد چرا که تصورتان بر اين است که سزاوار همين بوده و هستيد. افراد حاشيه‌نشين اجتماع و شهر نيز، مرزهايي که ايشان را از ساير افراد جامعه جدا مي‌کند، نخست در ذهن خود برپا کرده‌اند. همين مرزهاي ذهني است که گاه به حالت مرئي تري در مي‌آيد، آنچنان که به عنوان مثال، ما به‌راحتي در سطح کشور از مناطق محروم و مناطق برخوردار سخن مي‌گوييم بدون اينکه بپرسيم مبناي اينکه برخي "برخوردار" باشند و سايرین، "محروم" چه بوده است؟ مبناي اينکه گفته شود مناطق حاشيه‌اي فلان شهر، و به تبع آن، شرايط سکني، زندگي، امکانات فرهنگي، بهداشتي، درماني، و رفاهي متفاوتي، بر آن مناطق مترتب شود، چه بوده است، جز اينکه ما و ايشان خود بر آنها برچسب «حاشيه‌نشين» زده‌ايم و ايشان را همان‌گونه که خواسته‌ايم، شناسايي کرده‌ايم و در حد «سزاواري»شان نيز به آنها خدمات‌رساني مي‌کنيم، چرا که استحقاقشان، استحقاق برابر با افراد مناطق مرکزي نيست، چرا که آنها در "حاشيه‌ها" جاي دارند؟ اگر اين ريشه‌يابي نامگذاري‌ها، ذهنيت‌پردازي‌ها و تبعات مترتب بر آن را بپذيريم، بنابراين تعجبي ندارد هنگامي که استادي تازه‌وارد براي تدريس استخدام مي‌شود او را به گروه‌هايي يا دانشکده‌هايي دور از مرکز يا براي تدريس در سال‌هايي پايين براي دروس مقدماتي‌تر، مي‌فرستيم تا در آنجا، با آزمون و خطا، درگير با افرادي که «حاشيه‌اي» تلقي مي‌شوند، درس‌هايي نو و تجاربي عملي بياموزد، معلمان تازه‌کار را نيز به همان مناطق جنوبي مي‌فرستيم و هر گاه خبره شدند به «مرکز» فرا مي‌خوانيم، پزشکان نيازموده را نيز به همين ترتيب، در ابتدا به خدمت در حاشيه‌هاي کشور و روستاها و همان مناطق جنوبي نابرخوردار مي‌فرستيم، چرا که مردمي که «جنوبي» تلقي مي‌شوند، حتي پزشکي تازه کار را به گرمي استقبال مي‌کنند چرا که اگر او هم نيايد هيچ‌کس ديگر که «کسي باشد» هم هرگز به سراغ ايشان نخواهد آمد! و البته، مي‌دانيم چرا و مي‌پذيريم، چراکه آنها حاشيه‌نشين هستند، شهرونداني درجه دو، که سزاوار همصحبتي با افراد طراز اولي نيستند که هنگامي که به مطب‌هاي لوکس و فضاهاي زيباي کاري پزشکان طراز اول وارد شوند، ايشان بتوانند بوي نامطبوع عرق بدن و لباس‌هاي شان را که از خاک و گل آلوده است متحمل شوند. کساني که کار گل انجام مي‌دهند، قاعدتا بايد حد و مرز خود را بدانند و به بيمارستان‌ها و مراکز خدماتي «خاص اين اقشار با سطوح اجتماعي اقتصادي و درآمدي مشخص« مراجعه کنند و اگر هم به منطقه مرکزي ما نزديک مي‌شوند فراموش نکنند کارشان به محدوده رسيدگي به فضاي پاسيو و گل و گياه باغچه‌هاي ما محدود مي‌شود نه هم کلامي با ما يا دريافت خدمات پزشکي و درماني از ما، که خود ديگر، ديرزماني است از حاشيه‌نشيني گذر کرده‌ايم و به ساکنان مناطق «مرکزي و برخوردار» تبديل شده‌ايم.

مفهوم حاشيه‌نشيني در کتاب‌هاي جامعه‌شناسي توسعه و اقتصاد، به صور مختلفي تعريف شده است، اما من و شما حاشيه‌نشيني را نه در کلام که به صورت روزمره از بالا تا پايين شهر "زندگي مي‌کنيم"! حاشيه‌نشيني همواره مرزي نيست که به صورت جغرافيايي در سطح کوچه‌ها و خيابان‌هاي شهر کشيده شده باشد، حاشيه‌نشيني مفهومي ذهني و به عبارت علمي ترش يک سازه يا برساخته اجتماعي social construct است و فرد حاشيه‌نشين کسي نيست که در آن سوي شهر يا فراتر از حدود منطقه معيني از شهر خانه دارد، حاشيه‌نشين فردي است که در ذهن خود، و ديگران، خود را در محدوده‌اي «حاشيه‌اي» و «منزوي» شناسايي مي‌کند، نابرخوردار از مواهب زندگي، با آرزوهايي، فرصت‌هايي و امکاناتي پايين‌تر از ديگراني که در مرکز جاي دارند: مرکز توجه، مرکز امتيازات، مرکز برخورداري‌ها، به عبارتي ديگر مرکزي براي از ما بهتران. به اين ترتيب، حاشيه‌نشينان در هر جامعه‌اي بسيار فراتر از آن هستند که با برخي سرشماري‌ها اعلام و معرفي مي‌شوند. بسياري از اين حاشيه‌نشينان اصولا با سبک و سياق‌هاي سنتي ارزيابي و تخمين، ديده نمي‌شوند و به حساب نمي‌آيند! اين حاشيه‌نشينان هستند که بايد در نظام سلامت و نظام‌هاي سلامت ديده و بها داده شوند. به اميد چنان روزي.

برای مطالعه ی یادداشت های سایر همکارانم نیز به لینک های زیر مراجعه بفرمایید: دکتر علی شفیعی

آقای دکتر دانشور

خانم الهه حبیبی


13 آوريل 2012

عشق و دلدادگی در سطح شهر

هیچ خبر دارید که انواع گیاهان و گل های بهاری زیبا و عطرآگین، این روزها، در و دیوار محله و شهرمان را با گشاده دستی وصف ناپذیری آذین بسته، لیک همچنان، خاموش و بی صدا، از فرط زیبایی و اغواگری، غوغایی به پا کرده و بی باده، همه رهگذران را می گسار می کنند؟! هنگامی که راه خود را با عجله از میان پیاده روها و گذرگاه های شهر باز می یابید، لختی، نگاه تان را، از نازیبایی های این شهر و این روزگار، معطوف به جلوه گریِ فروتنانه ی این مناظر چشم نواز و طرب انگیز کنید و به لبخند گل هایی که شما را احاطه کرده اند پاسخ دهید. باری، این عین عاشقی است ...


5 آوريل 2012

ورزش آزادانه در سطح شهر

پیاده روی ساده ترین و سهل الوصول ترین ورزش مفرحی است که در اختیار همه ی ماست و آثار مثبت اش از نظر جسمانی و روحی هم که بر همگان "واضح و مبرهن" است.

در طول مسیر یکساعته ی پیاده روی روزانه ام در محله، با حداقل 6-7 بوستان کوچک که مجهز به امکانات ساده ی ورزشی است (تصویرهایم) روبرو می شوم و معمولاً با استفاده از "شجاعت و جرات" مثال زدنی ام، اقدام به بهره گیریِ توام با لذتی وافر از کلیه ی وسایل ورزشی موجود در این بوستان ها می کنم.

این وسایل ورزشی، که شاید در عمل مورد استقبال چندانی از سوی بسیاری از شهروندان بزرگسال محلات تهرانی قرار نمی گیرند، از جمله اقدامات مفید شهرداری تهران در جهت گسترش فرهنگ ورزش در میان شهروندان به حساب می آید.

جالب این جاست که خیلی وقت ها، وقتی من با عزمی جزم شده و مصمم، روی دستگاه های مربوطه مشغول هنرنمایی هستم، جوانان و نوجوانانی را می بینم که به داخل محوطه ی ورزشی بوستان (پارک) می آیند و روی نیمکتی می نشینند و به مطالعه، یا گفت و گو با یکدیگر مشغول می شوند. برایم جالب است که برخی بزرگسالان مذکر به محض دیدنِ من مشغول تمرین ورزشی، سرشان را به زیر می اندازند و نگاه شان را می دزدند، و طوری رفتار می کنند که انگار خطایی مرتکب شده اند/ مرتکب شده ام!

از مشاهده ی زنانی که گاه برای استفاده از وسائل می آیند و غیر از کودکان شان، خودشان هم اقدام به انجام حرکات ورزشی با استفاده از این وسایل می کنند، خوشحال می شوم. هنگامی که استفاده ی ایشان از دوچرخه در سطح خیابان ها منع شده است، اما - هنوز- روی دوچرخه های ثابت دراین پارک ها می توانند بنشینند و آزادانه پدال بزنند!

خلاصه، از من به شما نصیحت: دم را هم غنیمت شمرید و از لذت های زندگی و زیبائی هایی که بهار به ارمغان آورده است تا می توانید بهره ببرید. فردا خیلی دیر است!


4 آوريل 2012

و وقتی که شب هم زیباست ...

دارم کم کم بر می گردم به "مود" سابقم. یعنی به حالتی که از کشف و حضور لحظه هایم، لحظه لحظه هایم در زندگی دوباره لذت ببرم و اوج بگیرم .. لذت یه روز که صبح اش پر از دیدارهای خوب با همکارانم (بخوانید دوستانم) است، همکارانی که به ایشان اعتماد و به حسن نیت شون برای همکاری هایی که سازنده و پرامید است ایمان دارم، فضای کاری ای سرشار از گرما و روشنایی و نور، گل و گیاه و جوانه های رشد و جلوه های شادابی و لبخند گل، که در چهره های مهربان، نگاه مثبت و ایده های ناب عالمانه و دوستی های صمیمی و دل های پر امید انعکاس می یابد. همه ی این ها، منتهی می شود به عصری نیکوتر در فضای انجمنی با یاران و اندیشمندان و علاقمندانی به فرهنگ و ادب و علم که از دغدغه های "خود" و تنگ نظری های فرومایه فراتر رفته و به چیزی بیش از دغدغه های آب و نان و نام، در عرصه ی دانش می اندیشند و با حضور همدلانه ی خود در جمعی وسیع تر، به دانایی و پیشبرد دانش جمعی ارج می نهند. و در پایان روز، می رسم به خانه و کاشانه ام، به یافتن دوباره ی گل - خنده های غنچه های گلِ نوشکفته و برگ های سبزی که دیدار دوباره و دوباره شان آرام جان است برایم و روح افزا! و اکنون نوبت این است که پس از لذتی که از تماشای Before Sunrise برده بودیم در آن شب دیگر، اینک به تماشای Before Sunset بنشینم و دل در گروی موسیقی دلفریب اش بدهم!


1 آوريل 2012

شعری از مولانا (نه، ببخشید ... فریدون حلمی!)

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا كه در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی

پ. ن. این شعر زیبا را به صورت کامنتی برای یکی از پست های اخیرم، از جانب دوست خانوادگی ارجمندمان آقای مهندس حمید رضایی عزیز که علی رغم دوری از وطن همچنان به شعر و ادب فارسی بسیار علاقمند هستند، دریافت کردم. حیفم آمد که صرفاً به صورت کامنت باقی بماند، این است که با سپاس فراوان از ایشان و حسن سلیقه و توجه شان، و برای بهره مندی همگان، آن را اینجا هم نقل کردم.

پ. ن. 2 - حمید عزیز خودشان در کامنتشان برایم نوشته بودند که نمی دانند شعر از کیست. من جست و جوی اینترنتی کردم و دیدم در چندین لینک، این شعر را از آن "مولانا" معرفی کرده اند. هر چند این نسبت دادن، در سایت های مختلف، با تردید برخی از دوستان من و مراجعه کنندگان به این وبلاگ مواجه شده است، بنا بر این شاید بهتر بود عنوان این پست را میگذاشتم "شعری منسوب به مولانا". شاید هم مولانای ایشان با مولانای ما فرق دارد :) به هر حال، امیدوارم پرداختن به معنا، از نواقص فرم و قالب شعر فوق در نظر دوستان گرامی بکاهد و از ابهامات موجود در گذرند.

پ. ن. 3. بنا به اهتمام عمواروند عزیز بالاخره مشخص شد که شاعر این شعر فریدون حلمی است. درود بر ایشان.