پذيرش سايت > از زندگی > جنگل واژگون*
از شروعش به شدت خوشم اومد و خودم رو آماده کرده بودم برای کتابی در مایه های ناتور دشت که قبلاً از همین نویسنده یعنی سلینجر خونده بودم و خب، مانند بسیاری دیگر خیلی جذب اون کتاب شده بودم. از روال پیشرفت داستان و بدعت های نویسنده هم (مثلاً این که نویسنده ناگهان به خواننده تذکر می دهد که فلان شخصیت داستان خود اوست که داریم متن اش را می خوانیم) خیلی خوشم اومد اما انتهای داستان با نوعی تردید که در خواننده به باورپذیری روند داستان ایجاد می شود تا حدی غافلگیرشدم هرچند مشابه چنین روایتی را اخیراً در قالب فیلم Servant نیز شاهد بودم.
فقط برای این که بدانید داستان چه زیبا و لطیف شروع شده قطعه ای از صفحات آغازین اش را نقل می کنم. بخشی از یادداشت خاطرات یک دختر بچه (شخصیت اصلی داستان) است که شاید به خاطرات بسیاری از ما نزدیک باشد:
" فردا تولدم است و قرار است برایم مهمانی بگیرند .... هدیه ی دوروتی وود یک آلبوم امضاست ولی آن را سه هفته پیش به من داده، اولش نوشته در زنجیر طلایی دوستی ات مرا هم حلقه ای بذان. تقریباً گریه ام گرفت. دوروتی خیلی دوست داشتنی است. نمی دانم لورن و مارجوری می خواهند چی به من بدهند. کاش لازم نبود آن لورنس فلپس بدجنس به مهمانی ام بیاید. نمی خواهم ریموند فورد برای تولدم چیزی به من بدهد، همین که می آید کافی است. او خیلی فقیر است و اصلاً پولدار نیست. کاش دوروتی در صفحه ی اول آلبوم چیزی ننوشته بود چون می خواستم ریموند بنویسد. ... من ریموند فورد را دوست دارم. از پدرم هم بیش تر دوستش دارم. ...ریموند، دوستت دارم چون تو خوب ترین پسر دنیایی و من می خواهم با تو ازدواج کنم. هرکسی که این را بدون اجازه ی من بخواند ظرف 24 ساعت می میرد یا مریض می شود" ( ص 8).
پ.ن. همچنان دارم از تعطیلات نوروزی حسن استفاده را می کنم. این کتاب را مدتی پیش سیاوش عزیز صاحب وبلاگ قصه نگفته ماند همراه با چند کتاب دیگر برایم فرستاده بود و در یادداشت زیبایی همراه با بسته ی ارسالی اش نوشته بود: ... برای همه ی دوستانم کتاب و فیلم می فرستم. این ها، چیزهایی متعلق به شماست که پیش من مانده است". اخیراً یادم افتاد که من –که عذرم موجه نیست- اما، متاسفانه فراموش کرده ام چیزهایی که متعلق به سیاوش است و نزد من مانده است را برایش ارسال کنم ...!
پ.ن.2- همین که آمدم این یادداشت را پست کنم با این پست اعلی حضرت حاج آقا روبرو شدم و خب ... خیلی خیلی ذوق زده شدم و بدون توجه به این که ممکن است این کار خودشیفتگی مفرط تلقی شود در لینکده کناری به آن ارجاع دادم! ابتدای امسال از جانب این دوست دیگر کرمانی هم مورد لطف و مرحمت اساسی قرار گرفتم. اینک مدیون این دوستان کرمانی بزرگوار و عزیزم شده ام.
* نوشته ی جی. دی. سلینجر، ترجمه بابک تبرایی و سحر ساعی، تهران: نشر نیلا 1385
نظرات
|
خانم دکتر سلام دوتا از دوستای عزیزم با چندتاترانه ی زیبا به روز کرده بودن حیفم اومد نخونید www.afshinmoghadam.blogfa.co... مقدم(حتمابه پست قبلیش راجع به انتخابات(تصمیم)یه نگاهی بکنید) کوروش سمیعیwww.5330.blogfa.com |
|
سال نو بر شما مبارك برايتان بهترين روزها و خاطرات را آرزومندم و اميدوارم سالي بربارتر از قبل را پيش رو داشته باشيد |
|
شیرین گرامی با سلام خدمت شما و ممنون از محبت تان. من هم نوروز زیبا و سال نو را به شما و خانواده تبریک می گویم. به امید روزهای بهتر برای همه ی ما. پویا |
|
سلام . عيد شما هم بسيار بسيار مبارک .مرسي از لطفتون که سر زديد . و به سختي کامنت گذاشتيد . اين وبلاگ در بخش کامنتش اشکالي دارد به گمانم که خودم نتوانستم برطرفش کنم ...!!! اگر اشتباه نکنم من آقاي تدين را در اتاقتان ديدم . با کمال ميل براي اين همکاري آماده ام و به دوستانم خبر مي دهم . |
|
معلومه گرفتار ديد و بازديد عيد نشديد. |
|
سلام ممنون كه بهم سرزديد موفق باشيد |
|
سلام/ سال نو شما هم مبارک. مدالتون هم مبارکه. :) ممنون از لطف و توجهتون! جنگل واژگون و لیدی ال به لیست کتابهایی که باید بخرم اضافه شد. مرسی از معرفی کتابها! |
|
داغ دلم رو تازه نکنید خانم دکتر هم چنان دارم دونه دونه برای ملت تبریک عید می غرستم:( چه اشتباهی کردم بیانیه صادر کردم... سال نو مبارک و به امید دیدارشما. |
|
سلام استاد عزیز . یا به قول ادیبمندترها : استاد عزیز ( مکث ) سلام ! چند روزی جایی بودم به دور از کامپیوتر و امثاله و چه لذت بی حدی . بگذریم . گویا باید اول از پست عیش و نیستی صحبت کنم تنها چیزی که می توانم بگویم این است که آخرین پستم را اگر بخوانید متوجه می شوید که با پی نوشت عیش ونیستی مغایرت (مقایرت) داره . من فکر می کنم که خیلی خوبه آدم از این بیست سی روز ( مخصوص دانشجویان علامه ، بقیه توجه نکنن) تعطیل ، سه چهار روز رو به دور از هر چیزی بگذرونه حتی توی اتاق خودش . در مورد زنده باد عشق هم حرف خاصی ندارم .... اما برای این پست باید بگم که ناطور ( گویا با این ط درسته) دشت رو وقتی سوم راهنمایی بودم خوندم و البته دو سال بعدش هم دوباره این رمان رو خوندم . یادمه که ترسیم فضای داستان فوق العاده بود . این کتاب رو هم در اسرع وقت باید بگیرم و بخونم ( هر چند علاقم رو دارم نسبت به رمان خونی ، نه کتاب خونی ! از دست می دم .) دیشب کتاب پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی حسن نراقی رو خوندم . مثل خود جامعه شناسی خودمانیش جالب بود . همچنین امروز یک کتاب بسیار جالب و کم نظیر را به نام نوروز و فلسفه هفت سین ، اثر سید محمدعلی دادخواه خواندم . کتابی در حدود دویست و اندی صفحه که نثر بسیار شیوا و عامه پسندی دارد ... خوشحال میشم متن آخرم رو بخونید . |
|
139.. سلام و عرض تبریک به استاد خوب دوست داشتنی ام سر کار خانم احمد نیا امیدوارم سال خوبی داشته باین و پر باشه از موفقیت شادمانی... غرض عرض ادب بود و جویایی از حال شریفتونو اینها... ارادت.. |
|
سلام استاد جان ِ عزيز ... اول، سپاس بابت لطفتان و مهرباني بياندازهتان دوم، اين دو كتاب را كه نخواندهام هنوز اما در اين ايام قريب به يقين، تيرهاي سقف را بالا بگذاريدش را ميخوانم. و اين دو كتاب را هم حتمن در اسرع وقت. سوم، سايهتون كم نشه الهي |
|
من سال خوشی را برایتان ارزومندم.برنامه جالبی بود. |
لينکها
تگ ها
آرشيو ماهيانهنوامبر 2004
دسامبر 2004
ژانویه 2005
فوریه 2005
مارس 2005
آوریل 2005
می 2005
جون 2005
جولای 2005
آگوست 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویه 2006
فوریه 2006
مارس 2006
آوریل 2006
می 2006
جون 2006
جولای 2006
آگوست 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
ژانویه 2007
فوریه 2007
مارس 2007
آوریل 2007
می 2007
جون 2007
جولای 2007
آگوست 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویه 2008
فوریه 2008
مارس 2008
آوریل 2008
می 2008
جون 2008
جولای 2008
آگوست 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویه 2009
فوریه 2009
مارس 2009
آوریل 2009
می 2009
جون 2009
جولای 2009
آگوست 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
دسامبر 2009
ژانویه 2010
فوریه 2010
مارس 2010
آوریل 2010
می 2010
جون 2010
جولای 2010
آگوست 2010
جستجو