پذيرش سايت > از زندگی > خاطره

29 اكتبر 2009

خاطره

شما هم از اون تیپ آدم ها هستید که مدام با دیدن برخی اشیاء یا صحنه ها یاد فردی از دوستان یا عزیزان تون می افتین؟! به خصوص که هدیه ای بوده باشد یا یادگاری ای. قطعه ای موسیقی روی سی دی؟! کتابی که از دوستی پیش شما امانت مانده یا هدیه داده شده بوده؟ حتی با مواجه شدن با فضاهایی یا منظره هایی و یا هنگام عبور از خیابان هایی که همراه کسی از آن گذر کرده بودید بی اختیار خاطراتی در ذهن تان شکل میگیرد

کاش از ما خاطرات خوشی به جای مانده باشد، به همان خوشی که از دوست به یادگار مانده ... می دانیم که بالاخره روزی روزگاری به خاطرشان می آییم بار دیگر!


نظرات


شادی

اوووووووووه وحشتناک اینجورییم ما! اصن مگه می شه کسی اینطوری نباشه؟ نه تنها دیدن و شنیدن، که هر بویی و هر لمسی و هر مزه ای می تونه من رو ببره به یه نفر، یه شهر، یه خاطره! حتی ممکنه یه پله سنگی باشه که از این سر دنیا من رو می بره به بچگی هام و پله سنگی خونه تابستونی پدربزرگم اینا و یه عالمه چیز دیگه هم پشت سرش می اد. حالا تازه اینا که چیزی نیست من لندن که رفته بودم همه اش به فکر یک نفر بودم که قبلا اونجا زندگی کرده بودو من همه جا رد پای اون رو اونجا می دیدم و تمام خیابونها رو با یاد اون گز کردم. بعد که برگشته بودم طبق معمول تا یه مدت تصاویر خیابونها و جاهایی رو که قدم زده بودم از جلوی چشمام رژه می رفت و یه هو می دیدم یه حس شیرینی میاد سراغم.بار اول یه کمی فکر کردم چرا؟ اون قدم زدنها که همه اش با خستگی بود و از هوای یخ و بارونی لرزیدن و کفشی که پام رو می زد؟ بعدش متوجه شدم که یاد اون خیابونها و گل ها و پله ها و خونه ها قدم به قدم اون شهر ناخودآگاه یاد اون عزیزی رو با خودش می اره که فقط یادش باهام بود.بعله. گاهی حتی لازم نیست «همراه» کسی از جایی گذر کرده باشی تا خاطره اش خیالت رو روز و شب نوازش بده. حالا برین خدا رو شکر کنین که این مدلیش رو دیگه شما ندارین (;



کیومرث

آری...



Mehdi

شدیدا, شدیدا... خودم نفهمیدم که این خوبِ یا بد؟



لیلا

سلام خانوم دکتر خاطرتان هست آمدین تبریز؟ ما خاطره خوبی از شما داریم (انجمن فراسو )خودنان قضاوت کنین نبریزی ها کی اونجوری بودن ؟اصلا حرفی از اردبیل بود؟ فصه تبریز واردبیل شاید به استان شدن شهر اردبیل ارتباط داشته باشه چون اردبیلی ها فکر میکردن تبریزی ها حق اونا رو خوردن و علت عدم نوسعه منطقه شان تبریزه! خوب حالا خیلی وقته مشکل حل شده و میتونن حسابی پیشرفت کنن ما تبریزی ها که بخیل نیستیم(:



حسین

دکتر ؛ سخن از عشق شیرین است به ویژه به قلمی شیرین!



سهی

جسارتابعضی وقت حالتی برای انسان پیدامیشودکه اگراشتبان نکنم میشه تداعی که خیلی به این حالتی که شمافرمودیدنزدیکه بااین فرق که شاید تنها اون دوست یا اون فرد بااون واقعه تشابه داشته باشدوبه ذهن وجه شبه اون واقعه واون فرد به ذهن خطورکنه. فی المثل درمورد باران که نمادپاکی ورحمت خداوند است وجه شبهش بافرداینکه اون فرد پاک زلال وصادق ومهربون واصولا درهوای بارانی انسان یاد انسانهای نازنینی میافته که نعمتی ازطرف خداوندهستن مثل خودباران که نعمت است.شاید اون بنده خدا هیچ وقت بااون بنده خدا بیرون نرفته باشه امابیین خصوصیات اون پدیده واون فرد ارتباط حس کنه.(به قولی فقط انتزاعی باشه).بخشیدبازپرحرفی کردم.سیربلندوپیروزباشید.



منصوره

زندگی سرتا پا خاطره است ،برای من که همه چیز خاطره است مخصوصا اون چیزهای که تموم شده بیشتر تداعی خاطراتن ،ولی چه حیف .....



علی مرادی

شدیدا...حس جالبیه.بوی عطر و ادکلن،نوشته یا هر چیزی دیگه ای به شدت می تونه ذهن آدمها رو متوجه فرد یا موضوعی کنه.



شادی

وای یعنی یک سال گذشت از اون کامنتی که من برای تولد وبلاگتون گذاشته بودم و شما باهاش یه پست نوشتین؟ این دوازده ماه چنان در مورد دوست داشتن شما شبیه هم بودند که به سختی می تونم باور کنم یه سال شده! خدا می دونه توی این یه سال چقدر براتون نوشتم اما باز هم می نویسم که خیلی خودتون و وبلاگتون رو دوستتون دارم. حالا دیگه خیلی تکراری شده اما من بازم می نویسم که وبلاگ شما یه پناهه برای من، جایی که پیکسل به پیکسلش رو دوست دارم، جایی که می دونم رد دستهای کسی روشه که بودنش در این دنیا به من امید زندگی می ده. می بینین که علیرغم همه خطر ها و محدودیت ها و مشغله ها تون اینجا هنوز می درخشه؟ می بینین که این همه بهتون با کامنت و غیره ، مودبانه و بی ادبانه امر و نهی کردند که چرا از فلان چیز نمی نویسی و فلان چیز چیه می نویسی و با این حال شما پنج ساله دارین می نویسین؟ اصلا دلم نمی خواد ازتون بپرسم که ایا به این فکر افتادین که دیگه ننویسین؟ چون اگه بگین آره... راستی من هیچ وقت سر در نخواهم اورد که شما چطوری با اسم واقعیتون اینقدر باز و راحت «از زندگی»تون نوشتین که خونده بشه. هیچ وقت. تولدت مبارک زندگی من!



میم - الف

سلام

جای اسم شما به عنوان یک دکتر جامعه شناس در بین این اسامی خالیه: "اطلاعيه جمعي از استادان دانشگاه درباره اعدام سهيلا" http://www.etemaad.ir/Released/88-0...

در باره سهیلا مطلب ننوشتید؟



محبوبه

سعديا..مرد نكونام نميرد هرگز...مرده آنست كه دستش بزني جم نخورد...اااا...ببخشيد...اشتباه شد. مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند



سیما

اره من دقیقا همین طوریم خیلی زود با دیدن وسایل یا یه خیابون یا خیلی چیزای دیگه یاد کلی خاطره می افتم و به نظرم خیلی باید خصلت جالبی باشه که ادما دارن



پامج

دقيقا همين‌طوراست كه مي‌فرماييد.

زندگي مي‌كنيم گاهي با خاطرات گذشته‌. اما بايد "از زندگي" را در حال ديد و بوييدش. نه در گذشته و آينده‌اش.

مستدام باشي



كودك من

سلام خانم دكتر وقتتان به خير. به شخصه طرفدار هميشگي شما و نوشته هاي زيبايتان هستم. البته هميشه از گوگل ريدر مطالبتان را دنبال مي كردم. امروز ديدم درخصوص مبحث خاطرات نوشته ايد. خواستم اطلاع دهم مسابقه بزرگ خاطره نويسي و نقاشي ويژه گروههاي مختلف سني از 4 تا 94 سال در حال برگزاري است. منتظر قدوم مبارك شما و ساير بزرگواران در مسابقه مان هستيم. اگر لطف فرماييد و به اطرافيان و آشنايانتان نيز اطلاع رساني نماييد مزيد امتنان است. www.koodakeman.com

«مسابقه بزرگ کودک و خانواده»

شرکت آتیه اندیشان کودک آرین برگزار می کند:
- مسابقه خاطره نویسی و نقاشی ويژه کودکان، نوجوانان و جوانان(4 تا 24 سال)
- مسابقه خاطره نویسی ویژه بزرگسالان (24 سال به بالا)
- مسابقه خاطره نویسی ویژه مادران شروع ثبت نام: 1/8/88 مهلت ثبت نام و ارسال آثار: 20/8/88 لطفاً خاطرات خود را پس از ثبت نام در وب سایت و ورود به قسمت کاربری خود از طریق بخش مدیریت خاطرات، مسابقه خاطره نویسی ارسال نمائید. به خاطرات منتخب هر بخش جوایز ارزنده ای شامل: محصولات فرهنگی، لوازم خانگی، سکه، کمک هزینه سفرهای سیاحتی و زیارتی اهداء خواهد گردید. www.koodakeman.com



majid movahed

http://netiran.info َِاولین سرزمین مجازی ایرانیان راه ادازی شد.







نام
ایمیل
وب سایت http://
نظر