پذيرش سايت > از زندگی > خاطره
شما هم از اون تیپ آدم ها هستید که مدام با دیدن برخی اشیاء یا صحنه ها یاد فردی از دوستان یا عزیزان تون می افتین؟! به خصوص که هدیه ای بوده باشد یا یادگاری ای. قطعه ای موسیقی روی سی دی؟! کتابی که از دوستی پیش شما امانت مانده یا هدیه داده شده بوده؟ حتی با مواجه شدن با فضاهایی یا منظره هایی و یا هنگام عبور از خیابان هایی که همراه کسی از آن گذر کرده بودید بی اختیار خاطراتی در ذهن تان شکل میگیرد
کاش از ما خاطرات خوشی به جای مانده باشد، به همان خوشی که از دوست به یادگار مانده ... می دانیم که بالاخره روزی روزگاری به خاطرشان می آییم بار دیگر!
نظرات
|
اوووووووووه وحشتناک اینجورییم ما! اصن مگه می شه کسی اینطوری نباشه؟ نه تنها دیدن و شنیدن، که هر بویی و هر لمسی و هر مزه ای می تونه من رو ببره به یه نفر، یه شهر، یه خاطره! حتی ممکنه یه پله سنگی باشه که از این سر دنیا من رو می بره به بچگی هام و پله سنگی خونه تابستونی پدربزرگم اینا و یه عالمه چیز دیگه هم پشت سرش می اد. حالا تازه اینا که چیزی نیست من لندن که رفته بودم همه اش به فکر یک نفر بودم که قبلا اونجا زندگی کرده بودو من همه جا رد پای اون رو اونجا می دیدم و تمام خیابونها رو با یاد اون گز کردم. بعد که برگشته بودم طبق معمول تا یه مدت تصاویر خیابونها و جاهایی رو که قدم زده بودم از جلوی چشمام رژه می رفت و یه هو می دیدم یه حس شیرینی میاد سراغم.بار اول یه کمی فکر کردم چرا؟ اون قدم زدنها که همه اش با خستگی بود و از هوای یخ و بارونی لرزیدن و کفشی که پام رو می زد؟ بعدش متوجه شدم که یاد اون خیابونها و گل ها و پله ها و خونه ها قدم به قدم اون شهر ناخودآگاه یاد اون عزیزی رو با خودش می اره که فقط یادش باهام بود.بعله. گاهی حتی لازم نیست «همراه» کسی از جایی گذر کرده باشی تا خاطره اش خیالت رو روز و شب نوازش بده. حالا برین خدا رو شکر کنین که این مدلیش رو دیگه شما ندارین (; |
|
آری... |
|
شدیدا, شدیدا... خودم نفهمیدم که این خوبِ یا بد؟ |
|
سلام خانوم دکتر خاطرتان هست آمدین تبریز؟ ما خاطره خوبی از شما داریم (انجمن فراسو )خودنان قضاوت کنین نبریزی ها کی اونجوری بودن ؟اصلا حرفی از اردبیل بود؟ فصه تبریز واردبیل شاید به استان شدن شهر اردبیل ارتباط داشته باشه چون اردبیلی ها فکر میکردن تبریزی ها حق اونا رو خوردن و علت عدم نوسعه منطقه شان تبریزه! خوب حالا خیلی وقته مشکل حل شده و میتونن حسابی پیشرفت کنن ما تبریزی ها که بخیل نیستیم(: |
|
دکتر ؛ سخن از عشق شیرین است به ویژه به قلمی شیرین! |
|
جسارتابعضی وقت حالتی برای انسان پیدامیشودکه اگراشتبان نکنم میشه تداعی که خیلی به این حالتی که شمافرمودیدنزدیکه بااین فرق که شاید تنها اون دوست یا اون فرد بااون واقعه تشابه داشته باشدوبه ذهن وجه شبه اون واقعه واون فرد به ذهن خطورکنه. فی المثل درمورد باران که نمادپاکی ورحمت خداوند است وجه شبهش بافرداینکه اون فرد پاک زلال وصادق ومهربون واصولا درهوای بارانی انسان یاد انسانهای نازنینی میافته که نعمتی ازطرف خداوندهستن مثل خودباران که نعمت است.شاید اون بنده خدا هیچ وقت بااون بنده خدا بیرون نرفته باشه امابیین خصوصیات اون پدیده واون فرد ارتباط حس کنه.(به قولی فقط انتزاعی باشه).بخشیدبازپرحرفی کردم.سیربلندوپیروزباشید. |
|
زندگی سرتا پا خاطره است ،برای من که همه چیز خاطره است مخصوصا اون چیزهای که تموم شده بیشتر تداعی خاطراتن ،ولی چه حیف ..... |
|
شدیدا...حس جالبیه.بوی عطر و ادکلن،نوشته یا هر چیزی دیگه ای به شدت می تونه ذهن آدمها رو متوجه فرد یا موضوعی کنه. |
|
وای یعنی یک سال گذشت از اون کامنتی که من برای تولد وبلاگتون گذاشته بودم و شما باهاش یه پست نوشتین؟ این دوازده ماه چنان در مورد دوست داشتن شما شبیه هم بودند که به سختی می تونم باور کنم یه سال شده! خدا می دونه توی این یه سال چقدر براتون نوشتم اما باز هم می نویسم که خیلی خودتون و وبلاگتون رو دوستتون دارم. حالا دیگه خیلی تکراری شده اما من بازم می نویسم که وبلاگ شما یه پناهه برای من، جایی که پیکسل به پیکسلش رو دوست دارم، جایی که می دونم رد دستهای کسی روشه که بودنش در این دنیا به من امید زندگی می ده. می بینین که علیرغم همه خطر ها و محدودیت ها و مشغله ها تون اینجا هنوز می درخشه؟ می بینین که این همه بهتون با کامنت و غیره ، مودبانه و بی ادبانه امر و نهی کردند که چرا از فلان چیز نمی نویسی و فلان چیز چیه می نویسی و با این حال شما پنج ساله دارین می نویسین؟ اصلا دلم نمی خواد ازتون بپرسم که ایا به این فکر افتادین که دیگه ننویسین؟ چون اگه بگین آره... راستی من هیچ وقت سر در نخواهم اورد که شما چطوری با اسم واقعیتون اینقدر باز و راحت «از زندگی»تون نوشتین که خونده بشه. هیچ وقت. تولدت مبارک زندگی من! |
|
سلام جای اسم شما به عنوان یک دکتر جامعه شناس در بین این اسامی خالیه: "اطلاعيه جمعي از استادان دانشگاه درباره اعدام سهيلا" http://www.etemaad.ir/Released/88-0... در باره سهیلا مطلب ننوشتید؟ |
|
سعديا..مرد نكونام نميرد هرگز...مرده آنست كه دستش بزني جم نخورد...اااا...ببخشيد...اشتباه شد. مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند |
|
اره من دقیقا همین طوریم خیلی زود با دیدن وسایل یا یه خیابون یا خیلی چیزای دیگه یاد کلی خاطره می افتم و به نظرم خیلی باید خصلت جالبی باشه که ادما دارن |
|
دقيقا همينطوراست كه ميفرماييد. زندگي ميكنيم گاهي با خاطرات گذشته. اما بايد "از زندگي" را در حال ديد و بوييدش. نه در گذشته و آيندهاش. مستدام باشي |
|
سلام خانم دكتر وقتتان به خير. به شخصه طرفدار هميشگي شما و نوشته هاي زيبايتان هستم. البته هميشه از گوگل ريدر مطالبتان را دنبال مي كردم. امروز ديدم درخصوص مبحث خاطرات نوشته ايد. خواستم اطلاع دهم مسابقه بزرگ خاطره نويسي و نقاشي ويژه گروههاي مختلف سني از 4 تا 94 سال در حال برگزاري است. منتظر قدوم مبارك شما و ساير بزرگواران در مسابقه مان هستيم. اگر لطف فرماييد و به اطرافيان و آشنايانتان نيز اطلاع رساني نماييد مزيد امتنان است. www.koodakeman.com «مسابقه بزرگ کودک و خانواده» شرکت آتیه اندیشان کودک آرین برگزار می کند:
|
|
http://netiran.info َِاولین سرزمین مجازی ایرانیان راه ادازی شد. |
لينکها
تگ ها
آرشيو ماهيانهنوامبر 2004
دسامبر 2004
ژانویه 2005
فوریه 2005
مارس 2005
آوریل 2005
می 2005
جون 2005
جولای 2005
آگوست 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویه 2006
فوریه 2006
مارس 2006
آوریل 2006
می 2006
جون 2006
جولای 2006
آگوست 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
ژانویه 2007
فوریه 2007
مارس 2007
آوریل 2007
می 2007
جون 2007
جولای 2007
آگوست 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویه 2008
فوریه 2008
مارس 2008
آوریل 2008
می 2008
جون 2008
جولای 2008
آگوست 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویه 2009
فوریه 2009
مارس 2009
آوریل 2009
می 2009
جون 2009
جولای 2009
آگوست 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
دسامبر 2009
ژانویه 2010
فوریه 2010
مارس 2010
آوریل 2010
می 2010
جون 2010
جولای 2010
آگوست 2010
جستجو