پذيرش سايت > از زندگی > شهر شهر فرنگه، ...

کافه دار ها مدرک می خرند و عنوان کسب می کنند و دم و دستگاه راه می اندازند، دانشجوها کافه باز می کنند :) کی فکرش رو می کرد؟! یکی از این بچه ها می گفت ما در تصورمان می گنجید روزی نویسنده شویم، شاعر شویم، فیلسوف شویم، استاد دانشگاه شویم، خلاصه هر چه بخواهید اما امروز می بینید که به جای همه ی آن ها، "کافه دار" شده ایم :) و البته شنیده ام که بازارشان سکه است و کارشان حسابی گرفته. تبریک! این بچه های نخبه ی ما!
نظرات
|
بریم یه قهوه بخوریم پس به این میمنتی!!!!!! |
|
این کافی شاپ زیبا حالا کجاست |
|
من نفهمیدیم این کافه کجاست؟ کی باز کرده؟ این عکس اون کافه است یا فقط تزیینیه؟ من همین الان دقیقا جلوی همین کافه که عکسش اینجاست نشستم. |
|
ما در خیال مان هم نمی گنجید که یک روز بزرگ می شویم... ولی نگفتید کجا هست این کافه؟ |
|
سلام استاد،دانشگاهیان در سمینارها و همایش ها مختلف علت این خرید و فروش مدرک و ... را مدرک گرایی جامعه می دانند ... به نظرم با توجه به اینکه علت بسیاری از مشکلات توسط صاحبنظران گفته شده ولی پس از سالها همان مشکل شدیدتر از قبل وجود دارد اینست که کسانی که تصمیم گیر و تصمیم سازند از این جریان سود می برند یعنی یه جورایی خودشان هم از راههای مختلف صاحب مدرک می شوند. چگونه است کسی چند پست و مقام داشته باشد ولی بازهم بتواند در مقاطع فوق و دکترا درس بخواند. اون آقایون کی سر کارند و کی سرکلاس؟ |
|
یکی از آرزوهام همیشه داشتن یه کافه گالری یا کافه کتاب بوده. کافه برام به عنوان جاییه که میشه توش تبادل فرهنگی خوبی داشت. |
|
وارونه راه می ریم .. نه این که بخوایم بریما.. مجبوریم |
|
نمي دونم اون كسي كه كافه باز كرده از بچه هاي دانشگاه خودمونه يا نه ولي استاد! من پيشنهاد مي كنم اگر اين كافه از بچه هاي خودمونيه يه روزي رو قرار بذاريم همه اونجا جمع بشيم.موافقيد؟! كسي موافق هست از دوستان؟!! پ.ن: تصور نمي كنم اين عكس همون كافه باشه.اگر اشتباه نكنم اين عكس يه كافه توي خارجه.چرا كه اون زن آخري بدون روسري و مانتوس!! |
|
منl از دیدن چند تا دانشجویی که کافه زدن تعجب کردم. بهشون نمی یومد. یکیشون تهرانی بود و دوران دانشجویی رو تو کرمون گذروند، بچه زرنگ بود تو 4 سالی که اینجا بود یه کافه زد و بچه های کرمون هم هی می رفتن پول می ریختن تو جیب بچه زرنگ تهرونی.بعد یه مدتی معروفترین و شلوغ ترین کافه شهر شد. خانم دکتر بد نیست دوستان در مورد چرایی و دلیل تبدیل شدن کافه به چنین جایی رو هم بگن: پاتق بچه پول دارا، جایی که تو غلظت دودش چشم چشمو نمیبینه، تنها جای عمومیه که دخترا همپای دوست پسراشون میتونن هرچقدر دوس دارن دود هوا کنن و ژست این کاره بودن رو بگیرن... |
|
عکس تزیینی است. با جستجوی کافه پراگ از آنجا که کافه های شهر پراگ بسیار معروف هستند به این عکس رسیدم :) |
|
خوش به حالشون. داستانک: من درس خواندم.دکترا گرفتم.الآن نویسنده ام. اما همیشه دلم می خواست رانندهء یک تریلر هیجده چرخ ترانزیت می شدم تووی جاده های پر برف اروپا.گاهی وقتها هم دلم می خواست یک سوپر گوشت می زدم و گوشتها را با دقت از استخوان جدا می کردم.لخمشو به سیخ می کشیدم آی کباب می خوردم... راستش الان هم وقتی تووی جاده می رم با احترام خاصی به راننده های تریلر نگاه می کنم و هر وقت هم می رم قصابی گوشت بخرم آهی از حسرت می کشم. دنیا همینجوریه دیگه.آدم که همیشه به آرزوهاش نمی رسه!بعضی وقتها هم از آشپزی خوشم اومده شاید هم یک آرزوی کشف نشده ام سر آشپز شدن در یک هتل معروف بوده باشد. باغبان مجتمع مسکونی مان هم از استعداد من در گلکاری خیلی خوشش اومده.چند وقتی است با خودم میگم اگه یک گلخانه می زدم خیلی عالی می شد. بچه که بودم پدرم دستم را می گرفت منو به کارخانهء پدربزرگم می برد.الان هر دوشون فوت شدند و کارخانه خوابیده.حسشو دارم برم اونو راه بندازم بشم مدیرعامل و مالک بخشی از اونجا و ... اما می بینید که متأسفانه رفتم درس خواندم و دکتر شدم و باید بنویسم و فقط بنویسم... |
|
سلام.... ولی اگه صاحب چنین کافه ای هم بشیم بد نیست. (-: ارادت |
|
راستی چرا شادی کامنت نذاشته؟ خیلی عجیبه! نکنه در عالم غربت براش اتفاقی افتاده! |
|
سلام برای دانش آموختگان علوم اجتماعی می تواند محلی برای بودن در بین مردم باشد. خدا را شکر که بازارشان سکه است و مشکل مالی نخواهند داشت .آنجا می تواند کلاس غیر رسمی باشد برای یاددادن و یاد گرفتن . حتی می شود آنجا نویسنده ، شاعر ، فیلسوف و ...شد . |
|
وقتی ساکت میشیم همه، طبیعی ترین اتفاق اینه که نخبه ها برن کافه بزنن( یه پلاکاردی بود تو این شلوغی ها با این نوشته: اوین دانشجو می پذیرد) حالا حکایت جدید کافه داری دانشجوهاس |
|
ميخواستم بدونم چقدر اين نوع نگاه شما به روشن بيني و يا واقع بينيانسانها كمك ميكنه؟ فكر ميكنيد مشكل دانشجوي يا دكتر امروز ما چيه كه به كار نميرسه؟ واقعا كار نيست؟ يا ديدگاه ما درست نيست؟ |
|
سلام اتفاقن کافه مورد نظر را دیده ام و کلی از حضور در آن لذت بردم چرا که علاو بر پذیرایی خوب فرصتی است تا خیلی از دوستان راببینیم. فکر بچه ها خوب بود.موقعی که نمیذارن درس بخونن پاتوقی را برای دوستان راه انداخته ان، فقط کمی دودش زیاد بود. امیدوارم اونجا هم به محاق توقیف نره |
|
یه عالمه خنده برای کامنت دوم حسین! اتفاق که زیاد می افته اما گاهی وقتا آدم نظری نداره خب! |
|
سلام ما را به همکاران آینده مان برسانید! |
|
همان حكايت دريا، كوسه و درخت است مهتا جان. درست گفتي؛ مجبوريم. حسين جان؛ شادي ما حتما حالش خوبه. شك نداشته باش. |
|
ما که باهاش کلی حال میکنیم کافه ی خوبیه.قیمتاش مناسبه تازه وقتی میری همرو میشناسی تو سر صاحب کافه هم میزبیم(شوخی میکنیم) خوش باشید |
|
رضایی کیه؟ |
|
احتمالا اینا دانشجوی پسرن دیگه وگرنه ما دخترها که دکترامونم بگیریم و بخوایم بریم کافه راه بندازیم نمیذارن که ): |
|
بابا یکی یه اسم و آدرسی از این کافه بده ! گناه نمیشه که! تازه بازار اونها سکه تر هم میشه! |
|
تمایل به تبادل لینک با سایت شما را دارم در صورت موافقت بنده را بانام علمی,کتاب,مجله,مقاله,خبری,برنامه,جزوه,هک یا قسمتی از آن http://oonieknafar.blogfa.com لینک کرده سپس به من خبردهید تا شما را باچه نامی لینک کنم با تشکر ستوده |
لينکهای روزانه[آرشیو]
پوتشکا
.
عمق برخی دوستی های با آب و تاب!
.
فتراق
.
شادی
.
35 درجه!
.
لينکها
تگ ها
آرشيو ماهيانهنوامبر 2004
دسامبر 2004
ژانویه 2005
فوریه 2005
مارس 2005
آوریل 2005
می 2005
جون 2005
جولای 2005
آگوست 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویه 2006
فوریه 2006
مارس 2006
آوریل 2006
می 2006
جون 2006
جولای 2006
آگوست 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
ژانویه 2007
فوریه 2007
مارس 2007
آوریل 2007
می 2007
جون 2007
جولای 2007
آگوست 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویه 2008
فوریه 2008
مارس 2008
آوریل 2008
می 2008
جون 2008
جولای 2008
آگوست 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویه 2009
فوریه 2009
مارس 2009
آوریل 2009
می 2009
جون 2009
جولای 2009
آگوست 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
دسامبر 2009
ژانویه 2010
فوریه 2010
جستجو