پذيرش سايت > از زندگی > ای جوانی که هنوز اینجایی :)

24 نوامبر 2009

ای جوانی که هنوز اینجایی :)

مرز بین جوانی و سالمندی واقعاً کدام است؟! اخیراً داشتم به این فکر می کردم که من هم مانند خیلی از جوانان امروزی، زمانی به این فکر می کردم که فردی که قدم از 40 سالگی فراتر می گذارد دیگر لابد یک پایش لب گور است! و اکنون که 46 ساله هستم چه ساده لوحانه در این فکرم که: "عجب، ... یعنی واقعاً جوانی ام طی شد؟! کی این اتفاق افتاد که من خبر نشدم!" و البته اوقاتی هست که همچنان با این سن و سال، انگار هوای بچگی در سر دارم. می دانم که درک اش برای شما سخت است اما روزی که به سن و سال من برسید خودتان متوجه ی این ناباوری خواهید شد.

و البته می توانم حدس بزنم دوستان جوانم -در مواجهه با من یا همپالکی های من، گاه به گاه، به هنگام تجربه ی سرخوشی های جوانانه مان در میانسالی - لبخند می زنند و با خود چیزهایی می گویند :) به هر حال، بخشی از سالمندی این است که نسبت به طرز تلقی دیگران کمتر حساسیت نشان می دهیم، و بی خیال تریم! این گونه مواقع است که رباعیات خیام هم بیشتر به دل می چسبد و ملموس تر است. امتحان کنید :)


نظرات


شادی

ببخشید، می شه دقیقا بگین از چه نظر احساس جوونی می کنید؟ :)



مایا

بخشی از سالمندی؟!!! 46 که سالمند حساب نمیشه...به هر حال عمرتان دراز باد. امیدوارم شادی و رضایت روزهای زندگیتان را آکنده کند.



bigmom

manam gahi fekr mikonam ke javanie man key gozasht?



از زندگی

شادی جان به نظرم بهتر بود می پرسیدید از چه نظر احساس جوانی نمی کنید :) و البته اون وقت باز می ماندم چی بگم ;)



مسعود راستی

جوانی تداعی کننده انرژی و تحرک و فعالیت است و کسی که افکار و گفتار و کردارش برای دیگران مفید واقع شود اندر حوالی جوانی سیر می کند.



زرین

سلام بعد از یکسال شاگردی در وبلاگ شما تازگیها یک وبلاگ درست کردم ؛ اگر وقت کردید لطف کنید ببیندش.



مرتضي

" انگار هوای بچگی در سر دارم. می دانم که درک اش برای شما سخت است اما ...." من به عنوان اولين نفر تكذيب مي كنم!! واقعا براي من يكي كه دركش سخت نيست. براي كسي كه شايد 50 درصد افكارش همچنان در گذشته ها غوطه وره و با قرار گرفتن در يك موقعيت يا شنيدن صدايي يا استشمام بويي يا ... به راحتي مي تونه خودشو توي بچگي ببينه و احساس بچگي كنه!

استاد كاش آخرشو اينطوري تموم مي كرديد: اين گونه مواقع است كه روي صندلي تكان خور (اسمشو نمي دونم، همون قژقژيا!!) بنشينم و يك استكان چاي قند پهلو به دستي و رباعيات خيام به دستي ديگر، در كنار شومينه اي كه صداي ترق ترق سوختن چوبها در صداي هورت كشيدن استكان چايي گم مي شود..!! به به!



هدی

الان دیگه سن سالمندی بالای هشتاد ساله . پس حالا یه 40 سالی مونده تا به سالمند شدن فکر کنین. از قدیم ندیم هم که گفتن دل آدم بایس جوون باشه . دل شمام که ماشااله نوجوونه :)



فهيمه

منم در 25 سالگي احساس ميكنم جوونيم كي گذشت؟ما همش درس خونديم جووني نكرديم:(



کاوه

و تصور می کنم درست آنگاه که احساس می کنی روزگار جوانی سپری شده، ارزش سالم زیستن را احساس می کنی.



بیتا

سلام چقدر جالب .من از وقتی 30 سالگی رو رد کردم همش به این موضوع فکر میکنم (الان 34 سالمه).وقتی بیست ساله بودم سی سال به بالا بنظرم اولا خیلی دور بود وثانیا سن بالا یی بنظر می اومد .ولی الان می بینم احساسم با بیست سالگیم چندان فرقی نکرده.



مهتا

جدا شما خیلی به ما که یه خورده از شما جوون تریم روحیه میدین و انگیزه ای که شما در از زندگی به ما منتقل می کنید هیچ وقت میان سالانه نیست !! بلکه نوعی جوانی پخته شده است .. خوب پختینشا :))



همان "اون"

من که در محیط کارم، زبانزد شدم طوریکه هر مدیری برای آوردن مثالی از تحرک و نشاط برای کارکنانش، از نام من استفاده میکنه.ولی هیشکی خبر نداره که همه این انرژی و نشاط، در مواقع تنهایی، جای خودشو میده به سکوت و فکر اینکه بالاخره باید آستینی بالا زد، حتی در این سن و سال.

بچه که بودیم میخوندیم:

(خدا کنه ملودیش یادتون باشه)

خوشحال و شاد و خندانم // قدر دنيا رو مي دانم خنده کنم من // دست بزنم من ......... پا بکوبم من // شادانم

. در دلم غمي ندارم // زيرا سلامت هست جانم

عمر ما کوتاه س // چون گل صحراست

............... پس بياييد شادي کنيم . بياييد با هم بخوانيم .......... ترانه جواني را

عمر ما کوتاه س ........... چون گل صحراست ............... پس بياييد شادي کنيم . گل بريزم من ...... از توي دامن ..... بر روي خرمن ........................ شادانم



اون

پ.ن

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!



محسن

ملانصرالدین یه سنگ بزرگی تو حیاط خونشون بود یه روزی دوستش اومد پیشش دید ملا داره با سنگ زور میزنه وقتی ملا دوستش را دید با خوشحالی گفت:خدا را شکر هنوز جوان موندم و با جوانیم هیچ فرقی نمیکنم! دوستش گفت واسه چی؟ گفت: آخه این سنگ خیلی ساله تو خونه ماست جوان هم که بودم نمیتونستم بلندش کنم و حالا که پیر شدم هم نمیتونم بلندش کنم؟ ببخشید منظوری نداشتم اما هر کی میتونه یه برداشت آزاد داشته باشه موفق باشید



بامداد

آنقدررنج کشیدم زجهان سیر شدم صورتم گرچه جوان است ولی پیرشدم من از بینوایان نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد واقعاً اگه آدم تو زندگیش تنها خودبین نباشه ومشکلات آدم های اطرافش هم ببینه نمیتونه دلش جون بمونه ( حالا مشکلات اطرافیان میتونه به هر دلیلی باشه خواه نشات گرفته از خودشون یا ازدیگران و ... ) حالا هرکی اینو انکار کنه ( صورت مساله را پاک کرده ) به قول شاعر بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند چوعضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار



پامج

باداشتن دوستان نابي كه در اينجا و آنجايند اگر احساس جواني نكنيم جاي سئوال دارد



حسين

شما شخصيت جالبي داريد!



شادی

اتفاقا من هم خیلی وقتا فکر می کنم که شما از بعضی جهات شما خیلی شبیه بچه ها هستین. بچه ها با یه لبخند کوچولو به آدم لبخند می زنن و با آدم دوست می شن. کوچکترین محبتی باعث می شه یه قدم بیان جلوتر. در واقع چیز زیادی لازم نیست که به طرف ادم بیان و ادم رو دوست داشته باشن. زود بوی دوستی ادم رو حس می کنن. بچه ها خیلی شم مهر و محبت یابیشون قویه. با نگاه کردن به ادم، با یه حرکت کوچیک می تونن حس کنن دوستشون داری یا نه. و برعکس زود هم می فهمن کی باهاشون خوب نیست و بی تعارف بهش می فهمونن. بعد که باهات دوست شدند هیچ وقت فراموشت نمی کنند. یا خیلی دیر فراموشت می کنند. خیلی زود به ادم اعتماد می کنن و چون هنوز طعم بدی رو نچشیدند و بابتش اذیت نشدند به این زودیا اعتمادشون رو از دست نمی دن. چیز زیادی برای خوشحال کردنشون لازم نیست. به آسونی می خندند و گریه می کنند. اینها رو الکی نمی گما! از مشاهده ها و تجربه های لذت بخش منه که در سالهای اخیر که با بچه ها زیاد در تماس بودم بدستشون آوردم. گمونم بخاطر همینهاست -از جمله- که بچه ها خیلی دوست داشتنین. که پر از انرژی مثبتند. (من یه جایی خونده بودم که چون بچه ها پراز انرژی مثبت هستند آدم خوشش میاد بغلشون کنه. چون با در اغوش گرفتنشون انرژی مثبت به آدم منتقل می شه.)

خیلی وقتها واکنشهای شما برای من شبیه این واکنشهای بچه هاست. دوست شدنتون، دوست موندنتون، اعتمادتون، حساب کتاب نکردنتون در دوستی و بقیه چیزایی که گفتم و خیلی چیزای دیگه که اگه یادم بیاد باز میام اینجا می نویسم! شما که تابحال با من قهر نکردین -خوشبختانه!- اما با توجه به بقیه واکنشهاتون فکر می کنم قهرتون رو هم مثل بچه ها زود فراموش می کنین و یه چیز کوچولو کافیه که آدم دلتون رو بدست بیاره. (بخاطر همینم هست که ادم راحت با بچه ها دعوا می کنه دیگه! اگه عین بزرگها زندگی رو با قهرشون زهر می کردند ادم بیشتر دقت می کرد!) این کشفیات دلچسبی راجع به شما بود که توی این مدتی که با شما در ارتباطم آروم آروم به ذهنم می اومد و تصمیم داشتم روزی براتون بنویسمشون. فکر نکنم کسی بتونه درک کنه که دونه دونه این صفت های قشنگ مختص بچه ها رو در شما پیدا کردن چقدر برای من لذت بخش بوده. من هیچ ادم بزرگ دیگه ای رو با این صفت ها نمی شناسم.

راستی چرا جوونای مردم رو به خوندن خیام سفارش می کنین که هی توصیه به می خوردن می کنه. آخه فکر اجرایی بودنش رو هم بکنین خب. لطفا حافظ سفارش کنین که ساقی سیمین ساق دم دست تره. پیر شی «جوون» :))



عارف

هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد. . .

سلام وب خوبی دارید

من علوم اجتماعی خوندم؛ برای همه جامعه شناس های مملکتمون آرزوی موفقیت می کنم.



از زندگی

سلام شادی جان مرسی برای کامنت قشنگ تون البته همه ی اون نسبت های قشنگ تون در مورد من صادق نیست من با برخی قهر هستم اما قهرم به این شکله که دیگه ارتباطی باهاشون ندارم یعنی سعی می کنم دیگه در ارتباط قرار نگیرم البته این وقتی اتفاق می افته که دلم رو شکونده باشند یا بی انصافی یا بی معرفتی ای کرده باشند و از این جور چیزها دشمن شون نیستم اما دیگه احساس دوستی هم باهاشون نمی کنم

با سلام و عرض ارادت خدمت همه ی دوستان بزرگوار خوشحالم که گاهی برخی نوشته های وبلاگ باعث تجدید دوستی ها و محبت ها می شود ممنون از بابت این که علی رغم این که من همیشه فرصت بازگشت به شما و پاسخ دادن به نکات تان را پیدا نمی کنم باز بزرگواری می کنید و به من سر می زنید.



مشکات

سلام استاد عزیز در شما کاملا جوانی موج میزند ما در کنار شما احساس سالمندی میکنیم!



رويا

حب اينايي كه گفتيد يعني اينكه شما واقعن هنوز جوونيد خب! چي از اين بهتر!

اما تو اين مملكت آدم مي مونه كه چه جوري عمرش گذشت. يه دوستي دارم حدود 30 ساله سالهاست رفته امريكا ! امسال كه ديدمش بهش گفتم هي فلاني تو انگار عوض اينكه جاافتاده تر و شكسته تر بشي سرحال تر شدي؟ گفت بعله اخه اونجا 30 سالگي كلي جووني محسوب مي شه و هيشكي تو اين سن و سال حتي به شوخي هم خودش رو داراي سن زيادي نمي دونه. مي گن تازه راه شروع شده و اين باعث مي شه ادم واقعن سرحال بمونه. حالا اينجا رو داشته باشيد! مگه اينكه يكي مثه من الكي سعي كنه خودش رو با زندگي و اصطكاكهاش رفيق كنه و كمتر اسيب ببينه اما اخرش چي؟ به نظرم شما شاهكاري. شما جزو معدود كساني هستيد كه تونستيد توي همين مملكت به زندگي نشون بديد كه با همه ي سرسختي هاش كسايي هستند كه حالشو بگيرن و بازم سرحال سرپا بايستند. هر چند مي دونم گاهي احساسهاي تلخ به هركسي هجوم مياره و گاهي ادم خسته مي شه از اين مبارزه. اما خب مهم اينه كه شما تا حالا پيروز اين ميدان بوديد و هستيد ارادت!!! _راستي منم قصد دارم پير نشم!



شادی

من همچنان از حرفی که زدم دفاع می کنم! من که نگفتم قهر نمی کنین گفتم فکر می کنم اگر قهر هم باشید با یه چیز کوچیک فراموش می کنید، حالا نه الزاما مادی، بلکه مثلا با دیدن حسن نیت طرف. البته می دونم که آدمهایی هستند که حتی دیدن حسن نیت زیادشون هم دلیل این نمی شه که دست از اشتباهاتشون برداشته باشن، چه برسه کمش و آدم حق داره روی خوش بهشون نشون نده. باور کنین بچه ها هم دقیقا همینجورین!



از زندگی

خداوندگار این دوستان خطاپوش رو برای همه مون حفظ کند!



شادی

خوبه نگفتین دوستای تو-رو-دربایستی-بیانداز :))



حمید

این قافله عمر عجب می گذرد... من با اینکه نزدیک 30 سال سن دارم اما هنوز در 9 سالگی ام مانده ام. با اینکه داریم پاییز و آذر را می گذرانیم هنوز در میانه های اردیبهشت مانده ام... وافعا نمی دانم این کند بودن ما نسبت به زمان خوب است یا بد؟ خیلی وقتها به این مساله فکر می کنم. این کند بودن در رفتار من، برنامه ریزیهای من، فکر کردن من و ... تاثیر می گذارد. عجیب است!



محبوبه

والله ما که نوشته های شما رو میخونیم حس میکنیم یه جوان بیست ساله اینا رو نوشته. اینقدر شور و نشاط و انرژی هست تو این بلاگ. جدی و بی تعارف میگم



خنکای شب

کاش می دانستیم قدر لحظه لحظه ای که می گذرد، کاش زندگی را با پاره کردن هزار زنجیری که فکر و عادت و ترس ها به دست و پایمان زده زندگی کنیم ...



راوی

قدیمیا می گفتند اگر یه مویه سفید در بنا گوشت دیدی بدون که داری پیر می شوی شاید منظورشان این بوده که مواظب جوونی باشید می دونید چرا همه ما احساس پشیمونی می کنیم برایه این است که ازش خوب استفاده نکردیم و یا ارمغان پیری است الان که دارم اینا را می نویسم منم خیلی ناراحتم ولی امیدوارم حداقل عاقبت بخیر بشیم



ناهید

سلام خانم دکتر خیلی اتفاقی وبلاگتونو دیدم از این که میتونم براتون بنویسم خیلی خوشحالم من یه کم با شما آشناهستم و چون باهات تقریبا هم سن هستم بیشتر دلم میخواد برات از دغدغه هام بگم و به یاد شعر جوانیم بهاری بود و بگذشت افتادم با عنوان این پست و کاملا بهش ایمان دارم که چیزی که گذشت دیگه گذشته و برنمیگرده پس باید قدر هرلحظه زندگی رو دونست



بانو

شما هنوز خیلی جوانید...



سیامک

با سلام بین دنیای سالمندی و کودکی شباهتهای زیادی وجود دارد ، اگر احساس کودکی در سر دارید ، به نوعی در پی ارضای نیازهایی هستید که تا کنون در دنیای بزرگسالی ارضاء نشده است . به نظر من سالمندی زمانی فرا می رسد که من فقط در حسرت گذشته باشم و امیدی به آینده نداشته باشم ، پس تا زمانی که ما به سمت جلو و در پی کامیابی از زندگی باشیم جوان هستیم.



شادی

همین الان دیدم یکی برای یه یادداشت آشپزباشی روی فیسبوک که از پیر شدن نوشته بود کامنت گذاشته: عشق باید پادرمیونی کنه تا ادم احساس جوونی کنه! یاد این پست شما افتادم و نمی شد نیام بنویسمش!

موی سپیدو توی آینه دیدم - آهی بلند از ته دل کشیدم- تا زیرِ لب شکوه رو کردم آغاز -عقل هِی ام زد که خودت رو نباز - عشق باید پادرمیونی کنه ، تا آدم...

خلاصه گفتیم بلکه از این معمای جوان ماندن رمز گشایی کرد :)







نام
ایمیل
وب سایت http://
نظر