پذيرش سايت > از زندگی > حس عشق

29 نوامبر 2009

حس عشق

نیمای عزیز در پی پاسخ به سوالاتی در زمینه ی عشق، نظر مرا جویا شده. زیاد از طرح آن در این وبلاگ تعجب نکردم. اینجا ظاهراً فضایی ایجاد شده که همه می توانند هر سوالی را مطرح کنند. در ابتدا فکر کردم مانند بسیاری سوالات دیگر که -متاسفانه- فرصت پاسخ دادنشان را پیدا نمی کنم و مشمول مرور زمان می شوند از آن بگذرم اما بعد به این نتیجه رسیدم که شاید قصد نیما این بوده است که همگان به اظهار نظر در این زمینه بپردازند. بنابر این، سوال های او را به رای جمعی می گذارم. اگر علاقمند بودید مشارکت کنید. نیما پرسیده است چه چیزی عشق را شکل می دهد یا آن را تداوم می بخشد. سوال سختی است اما می توانیم همانطور که او آن را به سادگی بیان کرده به سادگی هم پاسخ بدهیم. من هم به کل سوالات پاسخ نمی دهم بلکه آنچه در این لحظه به ذهنم می آید بیان می کنم، ساده و راحت: عشق را زمانی می توان تجربه کرد که به این حس دست یابی که می توانی خود را آسوده و بی دغدغه از پشت به آغوش کسی رها کنی. می دانی که او هست و می دانی که پذیرای توست، هر آنگونه که هستی و هر آن گاه که بطلبی اش! در این حالت که به اطمینان و آرامش نزدیک است حس های منفی حضور ندارد. من قائل به این نیستم که عشق ملازم با بدبختی و رنج کشیدن است :)


نظرات


پامج

برايم عشق تهي از مفهوم خاصيست. تنها در تصورات روياپردازانه مي‌توان آنرا يافت. دقيقا به ياد جمله دكتر شريعتي مي‌افتم كه مي‌گفت: آدمي با عشق به دنبال مرگ مي‌رود. عبارت كاملش: «به سه چيز تکيه نکن؛غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد!»



رويا

به نظرم كل چيزي كه مي شد گفت رو توي همين چند سطر با مهارت و ظرافت گفتيد. خصوصن اينكه : "می دانی که پذیرای توست، هر آنگونه که هستی " اين قسمت واقعن عميق ترين بخش يه عشقه به نظرم كه تا وجود نداشته باشه پايه هاي عشق بدجوري مي لرزه و با هر بادي ممكنه ريشه كن بشه



گروهبان فلفلی

عشق یعنی این که وقتی بابا رفته توالت دستشویی کنه و مامان صدای دستشویی کردن بابا رو میشنوه ولی به نظرش چندش اور نمیاد

جیمی-5ساله از لندن

واقعا این نیم وجب بچه عشق رو از من نره غول بهتر میفهمه!!!!



از زندگی

این اسم های مستعار هم گاهی خیلی به درد می خورند ها :) گروهبان فلفلی عزیز، هر کی هستی دمت گرم! من راستش دوست داشتم یه اشاره ای داشته باشم به یه صحنه از فیلم "بابل" که نمی دونم دیدین اش یا نه. که در اون صحنه، مرد همسرش مجروح اش رو بغل کرده و به اون هنگامی که داره ادرار می کنه کمک می کنه. به نظرم این یکی از رمانتیک ترین صحنه های سینمایی بود که تاکنون دیده ام و اوج دلبستگی یه زوج عاشق رو نشون می ده. مرسی که با این کامنت تون به من جرات دادین که به اون صحنه اشاره کنم. امیدوارم اگه اون فیلم رو ندیدین ببینیدش. مرسی



یحیی

بعد از ملاقات یک (یا چند) نفر خاص، در خون و بدن آدم اتفاقاتی می افتد که عشق است. یکجور فعل و انفعال جسمانی است. ظاهرا پای هرمونی-چیزی در میان است.



محسن

باسلام عشق تپه ای است که هر الاغی از آن بالا میرود والسلام



مهتا

خانم دکتر این صحنه بابل من بارها تو خونه یکی از نزدیکانم دیدم.. پیرمردی که به طرز باور نکردنی پیرزن افلیجش رو می پرسته. یادمه روزی که پیرزن بیمارستان بستری شده بود پیرمرد برای دیدنش بردیم خدایا عین دو تا جوون عاشق دستای همدیگرو می بوسیدن و به هم غر می زدن.. اینجور وقتا آدم فکر میکنه چقدر دنیا جای قشنگی هست



عمو اروند

عاشقی کار هر فرزانه نیست جز پسند دل دیوانه نیست. من یکی از آن دیوانگانم.



مرتضي

فكر كنم قبلا هم گفته بودم استاد.به نظر من عشق روي زمين وجود نداره. اون چيزي كه ما به عنوان عشق مي شناسيم تركيبي از حس شهوت و دوست داشتنه و البته دوري دو نفر. عشق زميني يه پارادوكسه.

پ.ن: استاد خودتون عاشق شدين؟؟!!



از زندگی

کسی که عاشق نبوده یا نباشد نمی تواند از عشق بگوید. به نظرم کسی که عشق را تجربه نکرده باشد اصلاً زندگی نکرده است! امیدوارم هر کس بتواندن طعم زندگی را بچشد بدون این که زندگی را به صرفاً "نفس کشیدن" تقلیل دهد!



مرتضي

استاد منم همون به اصطلاح عشقو تجربه كردم ولي مي گم اون عشق واقعي نيست!! البته واسه من خيلي رمانتيك هم شد چون بهش نرسيدم! (آيكون دپرس)



از زندگی

سلام دو سه روزی این سایت مشکل دسترسی داشت. اما باز جادی عزیز به دادش رسید. ممنون از جادی!



maryam

من تجربه ای از عشق نداشتم ونظرات عجیب وغریبی درباره آن دارمگاهی فکر میکنم این روزها تجربه عاشقانه محال است .گاهی که هم به عشق فکر میکنم به گمانم عشق راهی برای گریز از تنهایی است که دیر یا زود سراغ همه می آید....



همون اون

همیشه به خودم میگم: هی!

حوصله داشته باش! قیمت عشق همیشه بیش از تحمل آدمیزاد بوده است ...

از كتاب «یك عاشقانه آرام» - نادر ابراهیمی



نیما

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه ممنونم که به کامنتم پاسخ دادید و ممنونم از همه کسانی که کامنت هاشون رو در پاسخ به این سوال نوشتن حتما به تمام نوشته ها فکر میکنم همگی موفق باشید



محمد

و پسر عموی من هم سرباز است ...



گروهبان فلفلی

خانوم احمد نیا من با شما موافق نیستم.

سینما مزخرفترین پرت ترین بی درو پیکر ترین فاجعه ترین و دروغگو ترین چیز دنیاست

من به سینما اعتقاد ندارم.

من فقط به خودم اعتقاد دارم

فقط و فقط خودم.



یکی از همه

سلام. من سالها با عشق زندگی کردم. یه عشق زمینی. عشق آدم به آدم( فیلم شام آخر). یه عشق واقعی. نه اشک داشت و نه حسرت. سالها نه من میدونستم عاشقی دارم نه عشقم میدونست من عاشقشم. یک حس خوب که منرو از فکر کردن به هر کس دیگری رها میکرد و از هر رابطه غیرمتعارفی دور. امروز من و عشقم در کنار هم عاشقانه زندگی میکنیم. و یک حس خوب و عجیب و البته قوی به من میگه زندگی بزرگترین شانس تو بوده پس از دستش نده. زندگی من امروز با عشق قدیمی تبدیل به یک زندگی عاشقانه آرام شده. راستی بهتون پیشنهاد میکنم که کتابهای نادر ابراهیمی مثل آتش بدون دود و یک عاشقانه آرام را بخوونید تا سپیدی و پاکی عشق رو احساس کنید و عشق رو سیاه پر از دلتنگی و اشک و آه نبینید و مثل ... با الفاظ زشت از عاشقها یاد نکنید. خیییللییی حرف زدم..... عاشق باشید.



یکه دیگه

نظر گروهبان فلفلی، منو یاد فیلم english patient انداخت.



الی

راستش استاد من فکر میکنم عشق گهگاهی یه عاطفه خیلی شدیده...اینکه حس میکنی تو این چهار دیواری دنیا کسی به طرز وحشتناکی تو را میفهمد...یه نفری که همیشه هست حتی وقتی کسی نیست



شادی

راستش من کمی سرخورده شدم با تعریفی که شما از حس عشق دادین! یعنی به نظر شما لازمه که واکنشی اون هم تا این اندازه عاشقانه در طرف مقابل وجود داشته باشه که ادم حس کنه کسی رو شدید دوست داره؟ به نظر من شما بیشتر به این سوال جواب دادین که چطور می شه فهمید کسی عاشق آدمه. من خودم خودم رو ادم سختگیری ارزیابی می کنم در علاقه پیدا کردن، یعنی معمولا به اسونی به کسی دل نمی بندم و صفات جذاب زیادی یا کمیابی باید درش ببینم که دوستش داشته باشم اما هیچ وقت واکنش طرف نقش مهمی رو بازی نکرده. خیلی ها اینطورین! به نظر من حس عشق حس دوست داشتن شدیده که وقتی میاد که آدم چیزهایی رو در فردی، زمانی، مکانی، طعمی،... پیدا کنه که براش لذت بخش و خواستنی و دوست داشتنیند. این حس وقتی میاد - این جا رو باهاتون موافقم!- با خودش شادی میاره و هر درد و غصه و نگرانی رو از یادت می بره. سبکبال می شی و همه دنیا برات قشنگه و با همه لطیف و مهربونی، بخاطر اینکه عشق لاجرم آدم رو نرم می کنه. هر چند بودن یا نبودن واکنش مثبت از طرف مقابل در روح ادم تاثیر زیادی داره اما فقدانش مانع از این نمی شه که ادم حس کنه عاشقه. فکر کنم یه کمی نامهربانانه است اگر حضور یا عدم عشق رو محدود به وجود یا فقدان واکنش معشوق کنیم. هر چند که حضور واکنشهایی که شما گفتید عشق ادم رو بسیار محکمتر می کنه اما چه بساعاشقهایی که بنا به دلایلی عشقشون رو مسکوت می ذارن و معشوق حتی خبردار نمی شه که بخواد واکنش نشون بده اما چیزی از اون عشق کم نمی شه. به من بگین که اون تعریف فی البداهه به ذهنتون اومد و مربوط به حسی بود که همون لحظه داشتین و تعریف اصلیتون از عشق خیلی وسیعتره!



از زندگی

شادی جان من قرار نیست برای کسی نسخه ی عشق و عاشقی بپیچم که آخه :) هر کسی می تونه حس خودش رو در لحظه بیان کنه. حالا اون شخص من باشم یا هر کس دیگری فرق نمی کنه. ممکنه تعریف حسی که من دریافت کرده ام با مال دیگری متفاوت باشه. هر کس باید حس عشق خودش رو به دست بیاره. حسی رو که من بیان کردم یه فرد مذهبی ممکنه در عشق الهی بهش برسه. فردی دیگر ممکنه در حس نسبت به یه فرد دیگه بهش برسه. و البته من قائلم به این که عشق امری متقابل است و نمی شود یکطرفه در نظرش گرفت. وگرنه شما می توانید به یک تابلوی نقاشی هم عشق بورزید. و البته شاید برخی همین را کافی بدانند. و آن را نیز می توان از ایشان پذیرفت چون حس افراد منحصر به فرد است. فرمول نیست که برای همه صادق باشد.



شادی

پس از مواضعتون کوتاه نمی این :) می دونم که نمی شه حس عشق در همه یکسان باشه و تعریف هر کسی پذیرفتنیه و هیچ کدوم بر دیگری برتری نداره و شما هیچ وقت برای کسی نسخه نمی پیچین، اما آخه چیزایی که من تابحال توی وبلاگتون راجع به نظرتون درباره عشق خوندم هیچ وقت این تعریف از عشق رو نمی داد. البته مسلما برداشت من اینطور بوده. فکر کنم بیش از اندازه دو پاراگراف آخر «رهرو راه ما» رو خوندم! این جور مواقع ادم واقعا از قدرت برداشت و فهم و درک خودش ناامید می شه! باید برم تو وبلاگتون بگردم ببینم دیگه چه پستهایی بودند که مرا به این درک اشتباه رهنمون شدند :) خدا به بقیه برداشتهای اشتباه رحم کنه :))



شادی

راستیا با تعریف شما تکلیف عشقهایی مثل عشق به فرزند یا عشق به میهن چی می شه؟ پس اونا به نظر شما عشق نیستند؟ اگه نیستند چین؟ اونا که الزاما پذیرای ادم جوری که شما می گین نیستند. حالا من از اون عشقی که توی اون یادداشت مذکور ازش یاد کردین چشم پوشی می کنم!



شادی

نه جدی، یعنی برای شما پیش نیومده که شیفته رفتار و اخلاق کسی بشین بدون اینکه محبتی اینچنینی ازش دیده باشین ؟ یعنی نمی شه شما یکی رو نگاه کنین و توی دلتون بهش بگین وااای چقدر دوستت دارم اما از قضااون استادی، فرد مسنی، ادم اسم و رسم داری باشه و اصلا نشه بهش این رو گفت یا فهموند چه برسه به انتظار عشق متقابل؟ آخه با اون دل رئوف و طبع لطیفی که شما دارین چطور ممکنه همچین اتفاقی براتون نیافتاده باشه؟!

من رفتم که داشته باشم تختخواب رو اما گفتم این سوال رو هم مطرح کنم بعد برم، که شما وقتی صبح میان برین که داشته باشین یک عالمه سوال رو :)  



از زندگی

شادی جان شما انگار گیر دادین ها :) حس عشقی که من توصیف کردم حس یک لحظه است. آنچه که در "رهروی راه ما" نوشته ام هم لحظه ی دیگری است. اینها مانعه الجمع نیستند. نسبت هایشان هم فرق می کند. آن عشق متقابل است و این نثار عشق است، تحسین است، شیفتگی است که خودتان هم مثال آوردید. شما که از "بشریت" نمی توانید انتظار پاسخ داشته باشید؟! شاید هم داشته باشید. آن دیگر حس شماست. من می توانم از عشق معشوقم برخودار شوم و لذت اش را ببرم اما این مانع نمی شود که عشقم را به انسانیت هم نثار کنم! اما همه ی اینها، صحبت از "من" است. "شما" ممکن است جور دیگری بیاندیشید یا حس کنید. آن هم رواست. برداشت های افراد از حرفهای من هم می تواند متنوع باشد. تازه حس خود من در شرایط مختلف هم می تواند متنوع باشد. من در حال تغییرم. همواره! شنیده اید که گفته است: هر کسی از ظن خود شد یار من؟! به هر حال، ممکن است شما خود را یار کسی بدانید اما او الزاماً خود را یار شما نداند به معنایی که من اشاره کردم. پس شما هرگز به آن "حس عشقی" که در پست اخیرم گفتم از سوی او دست پیدا نخواهید کرد و البته در این وسط هم هیچ کس مقصر نیست! امیدوارم شما هم در عشق، در جستجوی لذت و اطمینان و آرامشی باشید که می تواند ارزانی تان کند، و زیاد درگیر اما و چراهایش نباشید.



شادی

یوهوووووووو! مرسی از جواب عالیتون! نمی دونین چقدر خوشحالم کرد! من فکر می کردم تعریفی که شما از عشق در این یادداشت دادین تنها تعریفیه که از عشق دارین. خب آخه در جوابتون به من هم وقتی بهتون گفتم چرا حضور عشق رو محدود به وجود واکنش می کنید نگفتین که منظورتون عشق متقابله و نه عشق به طور کلی . یعنی شما در موقعیت های مختلف و در برابر آدمهای مختلف تعریفهای مختلفی از عشق دارین. بسیار عالی!

من اصلا قصدم گیردادن یا اذیت کردن شما که عزیز دلمین نبود. شاید خودتون متوجه نباشین که چیزهایی که توی وبلاگتون می ذارین چقدر برای ما مهمند و آموزنده و تاثیر گذار. من خیلی وقتها وقتی دارم حرف می زنم ناخودآگاه و خودآگاه به یادداشتهای وبلاگ شما رفرانس می دم.این یادداشتهای روزانه شاید برای شما یه یادداشت ساده باشه که حال اون لحظه تون رو گذاشتین که اصلا وبلاگ برای همینه اما من خواننده با کنار هم گذاشتن این لحظه ها یه تصویر کلی از نویسنده می سازم. شاید اشتباه باشه، اما این ناخودآگاه انجام می شه. با خوندن این یادداشتتون و مخصوصا کامنت اولتون در جواب من تصویری که تو ذهنم از شما داشتم بشدت دچار آشفتگی شد! شاید برای شما مهم نباشه اما برای من خیلی خیلی مهم بود. این تعریف شما که تازه یک هفته بعد که دیشب باشه همه روش تاکید کردین (یعنی از اون لحظه نوشتن پست خیلی گذشته بود!) خیلی تناقض داشت با بقیه نوشته هاتون. درسته که ادم تغییر می کنه اما اگر شما چنین تغییری کرده بودین که عشق رو فقط مخصوص معشوق می دونستین، شمایی که این همه از عشق به بقیه حرف زده بودین، برای من خیلی سنگین بود.

راستش رو بخواین نمی خواستم مخالفتم با این تعریف شما رو بنویسم چون می ترسیدم که جوابی مثل همون کامنت اول بدین! ترجیح می دادم یه جوری برای خودم راست و ریسش کنم. اما اون روزی که کامنت رو براتون گذاشتم یه روز پر از عشق بود برام و دیگه نتونستم طاقت بیارم! اون روز اتوبوس که سوار شده بودم بگذریم چرا اما حس می کردم عاشق تمام دیوارها و درخت ها و خونه های این شهر هستم. وقتی وارد آپارتمان شدم و صدای اقای پیری از بالا می اومد که اصن نمیشناختمش اما زبان فرانسویش و لحن آرومش منو یاد همه فرانسویهای نازنینی رو می انداخت که تابحال شناختم، باز یه حس عشق دلنشینی به سراغم اومد. وقتی وارد خونه ای شدم که ساکنینش با اینکه با هم اینهمه اختلاف عقیده و فرهنگ و غیره داریم دوستم دارند و از دیدنم خوشحال می شن احساس عشق به زمین و زمان کردم. این شد که نتونستم تحمل کنم و ننویسم که عشق محدود به معشوق نیست. برای من شما تداعی «عاشقم بر همه عالم» بودید. دلم نمی خواست این تصویر خراب شه. بخاطر همینم اونهمه سوال پیچتون کردم. هر چند هم دیشب بعد از خوندن کامنتتون که دوباره تاکید کرده بودید به لزوم دوطرفه بودن عشق، هی به خودم گفتم همینه که هست، یه خرده درد داره بعدش خوب می شه. حتی اگر باز هم تاکید کرده بودین هر چند برام خیلی فاجعه امیز بود اما بالاخره می پذیرفتم که در فهم نوشته ها و شناختن شما اشتباه کردم. چقدر خوبه که ناامید نشدم. نمی دونین چقدر خوبه. باور کنین نمی دونین. :****



Mehdi

چه تعريف قشنگي...



فریبا

عشق................................... عشق........................................ . . . . . . . . واقعا فکر میکنی وجود داره.... میتونی ثابت کنی........ میتونی ثابت کنی لیلی را/ مجنون را/ شیرین و فرهاد را....... نه نه نه نه نه نه نه نه.............. شک ندارم که عشق وجود نداره شک ندارم که لیلی/ مجنون/شیرین/ فرهاد... فقط قصه بود مطمئنم که وازه ی عشق را هم مثل خیلی از چیزای دگه فقط و فقط برای گول زدن خودمون درست کردیم... شک ندارم/ شک نداشته باش... تا کی...تا کی میخوایم خودمونو گول بزنیم.....................



پریسا

عشق چیزیه که اگه گرفتارش بشی بازی رو باختی. پس عاشع نشو که همیشه برنده باشی.



كسري

ميدونين چيه به صحبتهاي نوشته شده بالا خيلي فكر كردم.مشكل ما ادما اينكه اصلن نميدونيم عشق يعني چي اصلن چطور بايد عاشق شد.اصلن عاشق چه چيزاي بايد شد.معني واقعي عشق خيلي فراتر ازين بحث ها هست.ميدونم اخرشم نميتونم به جاي برسونم اخر حرفمو.چيزي جز سر درد واسم نميمونه.در يك كلام.... عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوي.



عشق من لیلام

اول از همه واقعن متسفم برای بعضی ها............ اونایی مسشه گفت تا حالا زندگی نکردن.یا همونایی که دارن فکررررررررررر می کنن که زندگی میکنن:( و تبریک میگم به عزیزانی که تا حالا مفید زندگی کردندو عاشق بودهاند. عشق یعنی یه حس خیلی عجیب که به خاطره داشتن اون حس پاک حاضرم جونمو بدم. ومیتونم بگو حسی که عاری از هر گونه شهوته. موفق باشید.



راميار

عشق معني زندگي ودليله زندگي كردنه....







نام
ایمیل
وب سایت http://
نظر