پذيرش سايت > از زندگی > تصاویر پاییزی از پارک سنگی!
این عکس ها را هنگام پاییز ( 1388) گرفته بودم (با دوربین موبایل البته!) ضمن قدم زدن در پارک سنگی یا همان پارک جمشیدیه در شمال تهران. امروز بالاخره فرصتی دست داد تا زیبایی شان را به نمایش بگذارم.







به هنگام قدم زدن در پارک سنگی چه خاطره ها که سراغم نمی آیند ... شما چطور؟!
نظرات
|
با اینکه این پارک به ما نزدیکه، چند بار بیشتر اونجا نرفتم اما خاطرات بسیار خوبی از اونجا دارم...من این پارک رو دوست دارم اما یه جاهایی ش رو وحشتناک دوست دارم. |
|
والا ما که بچه پایین شهریم خانم دکتر و با جمشیدیه میونه ای نداریم ولی همون چندباری هم که به صورت اتفاقی گذارمون افتاد اونورا هم خاطره انگیزه. |
|
خوش به حالتون ما پایین شهری ها که از این چیزیا نداریم ولی گور پدر دل ما دل شما خوش باشه برا ما بسه |
|
خانم دکتر چشم ما روشن ؛ شما هم دارید تهاجم نرم می کنید! |
|
ی موقعی پارک جمشیدیه زیاد می رفتم.خیلی لذت بخش بود.مخصوصا بهار و وقتی ی نم بارون می او.مد.اما حالا با مشغله کاری دیگه فرصت نمیشه. با این عکسهای زیبا یاداوری قشنگی بود.ممنونم ازتون. |
|
چقدر خوب كه خاطره ها خودشون ميان سراغتون! ما بايد تاكسي دربست بگيريم بريم دنبال خاطره هامون!!
|
|
چه موبایل خوبی! چه عکسای قشنگی! چقدر خاطرهی باحال! |
|
Salam…man taaze emrooz webetoun ro(dar hengam search tou web….) peyda kardam. Webetoun kheili jalebe va ax hatoon kheili zibast. Hmmm ghadam zadan bastegi dareh koja bashe, tou che fasli bashe, tanha bashi ya ba yek doust, shad bashi ya narahat….be fekr farad bashi ya gozashte. Dar kol rah raftan yeki az oun karhaiist ke be man be tour shakhsan aramesh mibakhshe, baes mishe ke rahat tar fekr konam, masael ro rahat tar hal konam, mesle ine ke be yek masaleye sakht riazi az bala negah koni o vaghti az bala negah mikoni tamame ertebat hasho miyabi o halesh mikoni. Rah raftan dar shab o negah kardan be setare ha…ageh bekham edame beda ta farad bayad begam >.< |
|
سلام: ببخشيد داشتم رد ميشدم كه اين عكسهاي زيبا نظرم رابه خودجلب كرد. ياد دوستم افتادم كه درآلمان با اوآشناشدم بينايي چشمهايش را در بيمارستان اليزابت شهر بن تحت جراحي پروفسور مرهايم بدست آورده بود زماني كه پانسمان چشمهايش را دستيار پروفسور برداشت محمد با صلوات پلكهايش رابازكرد بادودستانش گونه هايش را لمس كرد وگفت عكس پسرم رابياوريد من كه برگشته بودم واشكهايم رابادستمال كاغذي پاك ميكردم نظرم را زن ومرد ميانسالي بخودجلب كرد كه به ديوار اتاق تكيه زده بودنند وباحالتي دگرگون به محمد نگاه كردند و به زبان آلماني گفتند خداي من چشم دخترمان بكارافتاد .بعدا از ترخيص محمد ازبيمارستان متوجه شدم قرنيه ها براي چشمهاي دختر مرگ مغزي شده آنها بوده كه اجازه داده بودنند به چشمهاي اين جانباز ايراني پيوند شود .شايد محمد هم دراين پارك گذركرده وباقرنيه هاي (برگيت) اين گلهاراديده باشد . |
|
سلام استاد من هرز گاهی که به نت میام حتما به این سایت زیبا سری می زنم ،قابل وصف و تحسین است .البته دلیل کم سرزدن هم نداشتن نت در تمام ساعات کاری است چون من در افغانستان زندگی می کنم .اما خیلی دوست داشتم که در هر ساعت نظری بر این ورق زیبا بیفکنم .جناب استاد یادمه که دوسال پیش که به این سایت سر زدم ،علاقمند به تحصیل و شاگردی نزد شما شدم وبه دلیل اینکه هنوز ترم 4 رشته ارتباطات دانشگاه بودم نتوانستم اقدام کنم .حالا که به قول پایان نامم لیسانس دارم خیلی علاقمند به شاگردی شما هستم .اگر لطف بکنید به من معلومات در مورد دانشگاهتان بدهید ممنون می شم .البته نمی خوام که فعلا آدرس یا نام ببرید .فقط شرایط پذیرش و هزینه مورد نیاز را . ممنون از همکاری شما |
|
سلام ما همه جا با همه چیز خاطره داریم ای بابا!!! |
|
زمستان خسته شد از بی بهاری / جهان می لرزد از بی قراری / گمانم جمعه ای باقی نماند ست / خدایا تا به کی چشم انتظاری؟ |
|
چه عكسهاي بي نظيري. نشاط تو خون ادم مي دوونه. سپاس استاد مهربان |
|
...نصفه شب ازخواب بيدارشدم روي تختم نشستم صدايي عجيب توي اتاق نظرم رابه خودجلب كرد خواستم چراغ راروشن كنم ترسيدم ديگران را ازخواب بيداركنم كمي روي تخت تامل كردم چشمهايم باتاريكي نسبي دراتاق عادت كرد آن صدا هنوزهم كم وبيش بگوش ميرسيد دقت كردم ديدم يكي روي تخت مرتب زبانش رابيرون مي آورد وبعدازمدتي مثل اينكه نرمه برنجي كه دردهان مانده باشد به بيرون فوت ميكند تعجب كردم آهسته ازجايم بلندشدم رفتم طرف دستشويي ...وبرگشتم مجدداسرجايم خوابيدم صبح فرارسيد بعدازنمازوصرف صبحانه به اتاق برگشتم وباهم تخت جديدم آشناشدم اسمش ناصربود بچه تهران خيابان هاشمي .ازپرستارش جوياي وضعيت جسماني اش شدم ايشان به من گفت ناصربراثراصابت چندتركش خمپاره ازناحيه گردن قطع نخاع گرديده وازچانه به پايين كاملافلج شده ...قضيه نصفه شب رابراي پرستارش تعريف كردم پس ازشنيدن اشك چشمهايش رافراگرفت ورفت پيش ناصر وبه اوگفت مگربه من قول نداده بودي وقتي پشه ها ترااذيت ميكنند مرابيداركني .چندشب ازاين قضيه گذشت ومن تازه متوجه شده بودم ناصربابيرون آوردن زبانش درشبها پشه هاراازصورت به زبانش هدايت ميكند وبه بيرون فوت ميكند. روحش شادويادش گرامي (ناصربحري) |
|
ببخشيد ايميل من اين نيست اين رامينويسم كه رد شوداگرخواستيد ميتوانيد همينجامرا گوشزدكنيد مطلبي را |
|
سلام ،خیلی اتفاقی با وبلاگ قشنگ شما اشنا شدم.بعضی پست های گذشته رو خوندم جالب بودند.راستی ظاهرا شوویِ شِما بِچه مِشدِ ما نِمدِنِستِم!ها؟! |
|
سلام استاد.ممنون از عكسهاي بسيار زيبايتان و از اينكه خاطرات ما را زنده كردي. |
|
يكي از افتخاراتم اينست كه در اين چندسالي كه تهران هستم نه پارك ملت رفتم نه جمشيديه و حومهي آن. |
|
بارون شديدي شروع به باريدن كرده بود من وكاظم كه براي قدم زدن به بيرون از خونه رفته بوديم حسابي غافلگير شده بوديم چندباربه كاظم گفتم برگرديم وبعد ازبارون دوباره بياييم بيرون ولي او مخالف بودوميگفت اگرخسته هستي برو روي تختت درازبكش من بعدا ميام.اولش خواستم برم ولي باصداي بلند گفتم گورپدرضرر حالااگرتوهم خواسته باشي برگردي من نمي زارم وباسرعت هرچه تمامتر چرخ ويلچرش روهل دادم توي پارك بارون ديگه كمترشده بود كاظم يه نگاه به من انداخت وگفت مثل موش آب كشيده شدي گفتم بيخيال باورميكردي با چندتا تيروتركش كارمون بكشه به بيمارستانهاي آلمان كاظم خم شد وپاهاي بي حسش رو روي پاگيره ويلچرش راست وريس كرد وگفت اروپاگردي چه حالي ميده بعدا دوتايي باهمديگه كلي سرفه كرديم وآخ واوخ راه انداختيم يه خانم آلماني ازتوپارك رد ميشد به كاظم گفتم اينجاكميته نداره . كاظم خنداي كرد و روشو كرد طرف من وگفت يه موقع ديدي ايرانيه . بعد زنه بطرف ما آمدو باديدن ويلچر كاظم سؤال كرد واسه رفيقت چه اتفاقي افتاده منم كه زبون آلماني رو حدودا ميدونستم گفتم مامجروح هاي جنگي هستيم خانومه گفت جنگي؟ كدوم جنگ ؟ كاظم گفت طرف انگار خيلي قديميه زنه نگاه به من كردوگفت توكه زبون ما رو ميفهمي دوستت چي ميگه.! واسش ترجمه كردم كه دوستم متعجب شماست كه از هشت سال جنگ تحميلي عراق عليه ايران چيزي نميدوني خانومه كمي فكر كرد وگفت وقتي كشورمن درگير نبوده من چرابايد چيزي بدونم وادامه داد ميتونم كمكي كنم كه ماهم طبق معمول گفتيم نه خودمون ميتونيم ازپسش بر بيايم بعد خانومه چطرش رو به ما دادو خودش تو بارون خداحافظي كردو رفت.وقتي داشت ميرفت چندبار به من و كاظم نگاه كرد ودستاشو تكون ميداد من هم كه چتر روگرفته بودم رو سر خودم و كاظم ديدم خانومه آرايش هاش داشت كم كم خراب ميشد. حالاچندسالي ازاون قضيه ميگذره ميتونم بگم هنوزكسي چطرش رو به مانداده. ولي خانم دكتر خدايش اين گلها خيلي قشنگ تراز گلهاي اون پاركه چون بوي ايرانو ميده |
|
بسيار زاويه ديد زيبايي داريد. به روزم با دو شعر سپيد. |
|
سلام تصاوير زيبايي بودند. با اجازه save كردم شاد باشيد و پيروز |
|
عجب شبي بود ......... 20ليتريها رو برداشتم تا برم واسه بچه ها آب وغذا بيارم آخه نوبت من شده بود كه شهردار باشم (اگه خواستيد خانوم دكتر قضيه شهردارشدن خودمو واستون مينويسم ) طبق معمول بايد حتما هوا تاريك ميشد تا بتونيم با ريسك كمتري از قله 290 منطقه كه مشرف بود به شهر الكوت عراق پايين بيايم و آب ياغذايي كه باهلي كوبتر از بنه واسون مياوردن برداريم وبريم بالا توي سنگر تجمعي . همين كه هواتاريك شدظرف آب و كوله رو برداشتم وحركت كردم كمي كه پايين اومدم يكي از بچه ها صدازد شهردارجون اگه نامه هم آومده بود بگيروبيار گفتم باشه يه سري هم به بچه هاي تبليغات وتعاون ميزنم . بالاخره خودمو رسوندم به پاركينگ (آخه جايي كه قاطرها روجاميداديم معروف شده بود به پاركينگ ) وافسار مدل بالا رو گرفتم وراه افتادم .(يه قاطرداشتيم خيلي راه بلد بود و آروم كه اسمشو بچه ها گذاشته بودن مدل بالا) . وقتي خودمو رسوندم به كمپ تداركات ديدم شهردارهاي سنگرهاي ديگه هنوز نيومده بودنند .حاجي غلام اومد جلو و گفت چندنفر؟ بهش گفتم دوازده نفر .يه نگاه بهم كرد و گفت كي مسافر شده منم سرمو پايين انداختمو گفتم سيد .بعدهم غذارو با كمپوتها گرفتم وگذاشتم روي مدل بالا و رفتم طرف شريعه (محل آب )ظرفها و پركردم و بستم دوطرف زبون بسته وقتي داشتم طناب رو محكم ميكردم ديدم دستم خوني شده .حيووني تركش خوده بود .دستمو شستم وافسارمدل بالا روكشيدم وحركت بطرف سنگر تبليغات وقتي رسيدم دانشجو گفت شرمنده چاپارخونه تعطيله امروز خواك نيومده . منم گفتم ساعت چنده جواب داد هرچي شما بگي دلاور منم دوباره پرسيدم كه جواب داد 8.10 دقيقه . ديگه كاري نداشتم با حميد خداحافظي كردم و شروع به حركت حدودا وسطهاي راه رسيده بودم كه متوجه شدم مدل بالا چارتايي ميزنه فهميمدم حيوون درنده اي نزديك ماست كلاشو دراوردم و گلنگدن وآهسته كشيدم .يهو دوتا سگ بطرف من شروع به دويدن كردند منم چون ترسيده بودم پريدم پشت يه سنگ بزرگ و دوسه بار گفتم چخه چخه ...انگارنه انگار يهو دويدن بطرف مدل بالا كه منم بستمشون به رگبار . وقتي رسيدم به سنگر تجمعي بچه ها همه اومدن كمك و وسايل و برديم داخل فرمانده اومد جلو گفت سالمي گفتم آره جواب داد صداي تير اومد نگرانت شدم منم قضيه روتعريف كردم ... گفت از بس اين سگهاي زبون بسته جنازه اين عراقي هاي ته دره رو خوردن آدم گير شدن ناراحت نباش خوب كاري كردي . سفره رو پهن كردم و غذارو كشيدم همه اومدن دور سفره ولي نميخوردن دوسه بار گفتم بسم الله ديدم سرها همه پايينه متوجه عكس سيد حسين شدم .آره اون رفته بود ولي يادشوجاگذاشته بود يكي ديگه ازبچه ها بجاي سيد گفت واسه سلامتي امام صلوات . وبعد شروع به خوردن كرديم |
|
شما را به مطالعه مطلبي با عنوان نان 500 توماني دعوت مي كنم http://mmahaleh.persianblog.ir m.mahaleh@yahoo.com |
|
کارتون باعث شد جایی رو که بارها و بارها دیده بودم با دقت بیشتری ببینم. با یه دید دیگه. ممنون. |
|
سلام استاد انگار خيلييييييييي بهتون خوش گذشته بوده كه ول كن اين پست نيستيد!! |
|
so good memories, thanks |
|
سلام خیلی خوشحال شدم که این وبلاگ رو خدا سر راهم قرار داد به طور نه چندان اتفاقی!! چون دنبال مطلب راجع به زندگی بودم. نمی دونم چی باید بگم؟ استاد ، دکتر؟ چرا درباره وبلاگ نداره؟ چون من راجع به استادم تو وبلاگم می نوسیم و شما مثل اینکه خودتون استادید و این مایه افتخار منه!! وبلاگ واقعا عالی دارید |
|
سفربه ملكوت ... باصداي سبحان ربي الاعلا وبحمده ازخواب بيدارشدم طبق معمول مجيد اول وقت شروع به نمازخواندن كرده بود.هميشه درسجده آخر دعاي (يادائم الفظل علي البريه ... روميخوند صدايش خيلي دلنشين شده بود هميشه بعدازسلام آخرنمازصبح به من ميگفت خوب خوابيدي ؟ وجايش رابه من ميداد وخودش شروع به ذكرتسبيحات حضرت زهرا ميكرد .نمازم كه تمام شد ازش پرسيدم سيد نوبت ويزيت بعدي ريه ات چه تاريخيه ....... چون واقعا وقتي سيد مجيد شروع به سرفه كردن ميكرد من سرم رازير ملحفه ميكردم وازخداميخواستم كه سريعا سرفه اش قطع شود ....وبه يادشعرزيبايي كه درزمان بي حالي ميخواند مي افتادم كه باصداي لرزان وپر ازدرد سينه زمزمه ميكرد (من درپي آن مي ام كه ساقي گويد يك جام دگربنوش من نتوانم )..... اون هم يه نگاهي به من انداخت وگفت توي همين هفته بايدبرم ويزيت . پزشك معالج مجيد پروفسور فيروزيان بود وبايد به شهر ركينگ هاوزن ميرفتيم آخرين جراحي مجيد عمل گذاشتن استنت توي گلويش بود چون ازبس ليزر خورده بود ديگه برونشيت گلوش آنقدر ديواره اش نازك شده بودكه پروفسور مجبوربه گذاشتن اون لوله مصنوعي به جاي كركره حلقوم سيدمجيد شده بود. وبه سيد سفارش كرد درايران مرتب براي چك آپ به بيمارستان ساسان برو ودرصورت صلاح ديد حتما برگرد . سيدمجيدحسيني هم يه نگاه به من كردوگفت اين دوباره برگرد پروفسور منو كشته پس جناب طبيب كي تموم ميشه بخدا خسته شدم چندساله كه ميخوام تشكيل زندگي بدم پروفسورهم بدون رودربايستي گفت من فقط ميتونم بگم بااين جراحيهاوشيمي درمانيها زمان مرگ روبه تاخير مي اندازيم سيد هم بلافاصله روشوكرد طرف منو درحال پوشيدن لباسهايش بودكه گفت بياتحويل بگير من ازعروسي ميگم پروفسوراز مرگ چندهفته بعد باخبرشديم كه سيدمجيد براثرسرفه زياد استنت مصنوعي درگلويش جابجاشده وراه تنفسش رامسدودكرده ودرهمين پياده روهاي پايتخت حالش وخيم شده وبه محض رسيدن به بيمارستان جانش رابه معبودش تسليم كرده (يادش گرامي) خانم دكتر ببخشيد درسايت از زندگي شما مجال نوشتن اين خاطرات راپيداكردم چون تمام اين افراد مانند همان گلهايي كه شما بادوربين مبايلتان از پارك سنگي گرفته ايد باطراوت وشاداب تر بودنند ولي جانشان را براي اين سرزمين دركف دست گرفتند. ومانند برگ گلها درباد رقص كنان به زمين افتادنند تا شهيد آن باشند كه ما امام حسين را آقاي آنها ميدانيم (اسلام عليك ياسيدالشهدا)اي غريب مادر ... |
|
استاد از "دل پاك من" به "كاما" تغيير نام دادم... متظرتون هستم! |
|
ما که پارک سنگی نداریم که ببینیم چه خاطراتی به ذهنمان می آید ! اما تصاویر خیلی زیباست . |
|
سلام. چی شد پس؟ 10 دقیقه مرخصی بهتون دادیم وبلاگتون رو آپ دیت کنین اما می بینم که هیچ خبری نیست و وبلاگ روی پارک سنگی فریز شده...در مورد بعضی مقولات نمی خواین بنویسین، از زندگی بی مقولات که می شه نوشت!! منتظریم... |
|
ازداخل نمايشگاه اسباب بازي بيرون آمدم يك پلاستيك پر از وربونگ ياتبليغات دستم بود مردم زيادي از اطراف آلمان يا كشورهاي اطراف براي بازديد ازنمايشگاه به شهر هانوور يا هانوفر بقول خود ژرمنها آمده بودند رسيدم به خيابان خواستم عرض خيابان را طي كنم چراغ عابرپياده قرمزرنگ شد ايستادم تا مجوزعبورتوسط همان چراغ راهنما صادر شود حالاسبزشد حركت كردم اتومبيل ها ايستاده بودند به وسط خيابان كه رسيدم ناگهان پلاستيك ازقسمت پايين كه به هم چسبيده بود پاره شد ووسايل داخل آن كف خيابان پهن شد منهم با دستپاچگي نشستم وشروع به جمع كردن كردم باتوجه به اينكه دست راستم ازبالاي آرنج قطع شده بود سرعتم براي جمع كردن وسايل كند بود كه يهو سايه اي رو روي آسفالت خيابان ديدم سرم را بالا گرفتم ديدم خانمي يك پلاستيك دستش گرفته وبه زبان آلماني ميگويد(هابن زي توته) يعني پلاستيك ميخواهي منم گفتم (يا دانك شون)يعني بله متشكرم وگرفتم مجددا گفت (بروخن زي ميرهيلفن) يعني احتاج به كمك من هست منم گفتم (يا بيته)يعني بله لطفا واون خانومه هم بامن شروع به جمع كردن شد وداخل پلاستيك ريختيم ومجددا از اوتشكر كردم وقتي بلندشدم وبه حركتم ادامه دادم متوجه شدم چراغ عبور ماشينها سبز شده بود ولي كسي حركت نمي كرد وسرنشينان اتومبيلها وقتي من به طرف پياده روي آنطرف خيابان ميرفتم دستشان را براي من تكان ميدادند وبه آهستگي به حركت خود ادامه دادند ورفتند منهم ترجيه دادم بجاي استفاده از مترو پياده روي كنم ودربين راه هرازگاهي اشكهايم راپاك ميكردم وپيش خودم تحليل ميكردم تكان دادن دست سرنشينان خودرو چه معني ميتواند داشته باشد وتنهامعني كه به ذهن خودم ميرسيد اين بود ناراحت نباش كه ما تورا درك ميكنيم. حالا شايد توي نظرتون اين جمله هانقش ببنده كه اين آقاهم الينه شده وتحت تاثير فرهنگ ديگران قرارگرفته وفرهنگ كشور خودشو فراموش كرده .منهم ميگويم اين فرهنگ كشورمن بوده اگر اينقدر سياست بازي بين مردم رواج نداشت حتما رونق خودشو به فرهنگ اصيل ايراني اسلامي ميداد. |
|
سلام استاد عزیزم این پارک من رو یاد خاطره های خیلی زیبایی می اندازد و یکی از آنها خاطره همراهی با شما و همکلاسی های ورودی 83 برنامه ریزی بود و شما همه ما رو شرمنده کردید و همه نهار مهمان شما بودیم واقعا که روز های خوبی بود یادش به خیر هر از گاهی که می رم این پارک روحم تازه می شه امیدوارم که مثل همیشه سرزنده و سرحال و با انرژی باشید |
|
بازم خوبه خانم دکتر شما زیبایی ها رو می بینید و ما هم از دریچه چشم شما یه نگاهی می اندازیم. من که اطرافم هر چه می بینم یا زشتیست و یا زیبایی که زشتی ها در پی نابودیش هستند.(زیبایی های اصفهان ، شهر من، شده مایه ی دق بعضی ها و عمد دارند که نابودش کنند) |
|
رهگذر مث اینکه دل پری داری خیلی جالبه یه وبلاگ بزنی مطالب قشنگی داری حیفه تو نظرات خاک بخوره ! |
|
خانم احمد نیا خواهش میکنم از همینجا به رهگذر اعلام کنین یه وبلاگ بزنه بخدا دلم میسوزه غصه هاش اینجا خاک میخوره ! |
|
سلام خانم دکتر من تازه با وبلاگتون آشنا شدم از دانشجوهای مطالعات زنان هستم می خواستم بگم نظرتون راجع به زیاد کردن تعدادواحدهای درسی رشته ما چیه؟ |
|
salaam khanoom Doctor man keyboard farsi nadaaram ke baraatoon benvisam in aks haa che ghadr ghahangan !! |
|
خانم دکتر دوست داریم از پست ها و مطالب پر از انرژی شما بیشتر استفاده کنیم.راستش به این دیر به دیر نوشتن شما عادت ندارم. امیدوارم که همیشه سالم و سلامت و خوش و خرم باشید. |
|
هفت گونه رنگ فرخنده روزي ست شادمان بودن در دنياي بطالت طلبان و زمين زادگان اين هرج و مرج تمدن گونه باري ست فراگرد* عصبيت آدمي اين زلف کج مدار فريب آميز آدمي را، خوار آميزش ملال آورش مي سازد اين گلشن هستي گونه شده چه زيبا نکوهش مي کند آنان را که نمي دانند هر گونه که باشند مسافر ابديتند و رهاورد انتقال . اي آسمان زادگان پرنيان حقيقت لطيف است و هفت گونه رنگ اي چشمانمان ناتوان درک و ديدار امواجي نکوتر حاصلمان فرما شادي پيشينيان موهبتمان نما در قاموس تن و جانداري زندگي تأخر ديريني است از ندامت و بازگشت و چه سهل انگاري تلخي است اين پيشه کرده ي بشر در زندان جاويدان Process * 27/4/87 - شيراز |
|
سلام استاد، با دوستان وهم کلاسی ها چند بار به پارک جمشیدیه رفتیم واقعاً زیباست. این عکسها خاطرات اون روزها برام زنده کرد. درود |
|
عکس ها بی نظیر بود اونقدر که دلم خواست الان همونجا بودم...یادم نمیاد آخرین باری که رفتم چند سال قبل بوده... |
|
راستی با اجاز ه تون یکی از عکس ها رو میخوام تو بلاگم بزارم؟ |
لينکها
تگ ها
آرشيو ماهيانهنوامبر 2004
دسامبر 2004
ژانویه 2005
فوریه 2005
مارس 2005
آوریل 2005
می 2005
جون 2005
جولای 2005
آگوست 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویه 2006
فوریه 2006
مارس 2006
آوریل 2006
می 2006
جون 2006
جولای 2006
آگوست 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
ژانویه 2007
فوریه 2007
مارس 2007
آوریل 2007
می 2007
جون 2007
جولای 2007
آگوست 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویه 2008
فوریه 2008
مارس 2008
آوریل 2008
می 2008
جون 2008
جولای 2008
آگوست 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویه 2009
فوریه 2009
مارس 2009
آوریل 2009
می 2009
جون 2009
جولای 2009
آگوست 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
دسامبر 2009
ژانویه 2010
فوریه 2010
مارس 2010
آوریل 2010
می 2010
جون 2010
جولای 2010
آگوست 2010
سپتامبر 2010
جستجو